ديگه از اين وضعيت كه صبح ساعت 4 بلند بشه و خيلي از كارها رو از روي روزمرگي انجام بده خسته شده بود ... برنامه ي هر روزش از اولين لحظه كه بر تخت نيم دايره اش ميشست شروع ميشد .... هر روز ميباست خلق كنه ... چون نميخواست زير دست مخلوقهاش ...تكراري بشه ... كلا مخترع خوبي بود ... هر چيزي كه به فكرش ميافتاد اراده ميكرد و چند لحظه بعد جلوي چشمش بود ... عينه غول چراغ جادو ... اون موقع مثل حالا نبود ... واسه ساختن و برآورده كردن ،انگيزه داشت ... ميخواست از قدرتش استفاده كنه و ارضا بشه ... راستش رو بخوايين ...كاري نبود كه ارضاش كنه ... هر چيزي رو كه ميخواست بسازه به طرفه العيني تا انتهاي وجودش پيش بيني ميكرد ... حتي بارها با اطرافيانش شرط بسته بود كه ضريب خطاش صفره ... هر چي بهش ميگفتن : وجود نداره چيزي كه ضريب خطاش صفر باشه ... البته به طرف صفر ميل ميكنه ...ولي هيچ وقت صفر نميشه ...تو گوشش نميرفت ...كاره خودش رو انجام ميداد ... به خودش ميباليد كه يكي بود ...يكي بوده ...يكي هم قرار بود باشه ... همه فكر ميكردن اون خودخواه هست كه نميگذاره كسي به درجه استعداد ها و پيشرفت اون برسه ... ولي براي هر كسي كه حتي فكرش رو هم ميكرد ...رسيدن به اون محال بود .... وقتي فكر ميكرد واسه خودش يكي بشه ...وجودش ، لاموجود ميشد ... واسه همين از حد خودشون نميتونستند بيشتر برند... واقعيتش ميترسيدند ...چون ديده بودند هر كي هم رفته ديگه بر نگشته .... ميبينيد ...پس خيلي طرفمون عجيبه ... من تا حالا به هر جا كه خواستم رسيدم ...ولي اين يكي رو هنوز توش موندم ... چون هر وقت توي وجودش غرق ميشم ...حداقل تا دو متر بيشتر نميتونم برم ... راستش ...شناي زير أبيم هم زياد خوب نيست ...واسه همين نميتونم توي كسي زياد شنا كنم ... اگر كسي ديروز ياشب قبل وجودش پايدار ميموند ...ميتونست ... اختراعات جديد اون رو ببينه ... اگر هم نه ....واسه بقيه درس عبرتي ميشد كه ساكت بمونند و برده وار ...به وجود بيايند .... يادمه ...تنها كسي كه تونسته بود اين وضعيت و رو تحمل كنه كسي بود كه جنسش با بقيه فرق ميكرد ... اين دوتا واسه هم هميشه موندگار بودند ... خلقش كرده بود كه اگر روزي رو باروني يا برفي أفريد ...از گرماي اون استفاده كنه ... اين دو تا مثل دو تا دوست صميمي كه هميشه حرفاشون رو براي هم ميزدند ... رفتار ميكردند ... ولي اين رو همه ميدونستند كه جايگاه هر كي فرق ميكنه... اونايي كه سنه بيشتري از بقيه داشتند ميگفتند : اون واسه اين با خالق اينقدر صميمي ِ كه قدرتش به اون برسه ... البته كم تر از اون نبود ولي واسه همه مشخص بود كه هيچ وقت نميتونه از حد مخلوق بالاتر بزنه ... بالا بره پايين بياد ...وقتي توي جمع رفيق ، رفقا مينشست ....وقتي خالق ميومد تو ...بايد جلوي پاش بلند ميشد ... تعظيم ميكرد و آداب مخلوق به خالق رو ادا ميكرد ... اين چيزي بود كه فكر ميكرد تا وجود وجود ِ و عدم عدم و خالق هست واون هم هست ...بايد گريبان گيرش باشه ... من حالا به اون رئيس ميگم : "خدا"... و به رئيس كوچولو كه رفيق شفيق خدا بود و يار تنهايي هاي خدا ميگم : " شيطان" ... سالهاي أسموني طول كشيد كه تونست شيطان به خدا طرح يك خلق جديد رو بده ... سالهاي ابري-أسموني طي شده بود كه خدا به استعداد شيطان پي برده بود .... مثل يك استاد كونگ فو كه به شاگردش فنون خاصي رو ياد ميده ... شيطان ...انواع اقسام دوره هاي سجده رو طي كرده بود ... هميشه هم از اين نوع پيشرفت لذت ميبرد ... جوري شده بود كه اگر اسم اين دو تا رو با هم عوض ميكردي كم تر كسي از ساكنين دربار متوجه ميشد چه كسي شيطانه چه كسي خدا ... حتي شيطان مهر "خلق" رو به گردنش انداخته بود ... تقريبا...شده بود جانشين خدا ....ولي هنوز اين درجه رسما اعلام نشده بود ... اون روز، پيشنهاد ساخت رو شيطان خيلي گستاخانه جلوي خدا گذاشت ... طرح ساخت موجودي كه سالهاي سال با وجود تجاربي كه بدست آورده بود ...روي چيزي كه هنوز اسم اون شي برام مجهوله نوشته شده بود ... گستاخي شيطان از طرف مخلوقات جديد و قديم ...حيرت أوربود ... خدا نگاهي زير چشمي به قد وبالاي سرخ شيطان كرد و سري به نشانه رضايت از پيشرفت او تكان داد ... من فكر ميكردم خدا همون موقع خم شده و طرح رو برداشته و خونده .... ولي بعدها از خود شيطان شنيدم ...كه ميگفت: خدا اينقدر زيرك بود كه كه قبل از نوشتن و به تحرير درأورده شدن طرح، قلم رو مامور كرده بوده به خدا خبرچيني كنه ... كاغذ پست تصويري بفرسته و ذهن تمام و كمال در آينه ايي جلوي خدا نقش طرح رو نشون بده ... شيطان از اين توقعي كه خدا سورپريزميشه ، شرمنده شد ... عقب عقب در طرف چپ خدا قرار گرفت ... با صداي خنده خدا ...دربار به يكباره طنيني از شادي به خود تجربه كرد و شادي از تك تك مخلوقات فوران كرد ... با كوبيدن چوب آفرينش روي كف دربار ...تمام چيزي كه فكر ميكني در همه عالم وجود داره ...ساكت شد... سكوت مطلق... همه ترسيدند ...شايد خدا قصد دوباره سازي دنياي خودش رو داره ... شايد ايندفعه شيطان هم به خاطر اين گستاخي مثل بقيه از بين ميره ... همه از دربار بيرون رفتند ولي شيطان هنوز از أينده خودش " وهم " داشت ... صدا توي كل قصر پيچيد : " أخه جوجه...جلوي قاضي و ملق بازي... خودم بنگيت كردم ...خودم عرقيت كردم ...حالا چرت ميزني بيش از خودم ..." اين نوع صحبت كردن بين خدا و شيطان فقط لحظه ايي كه خدا از شيطان راضي بود رخ ميداد ... شيطان ...نفس راحتي كشيد و فهميد زياد هم گستاخيش ...مورد خشم خدا قرار نگرفته ... شيطان اونروز ميخواست خدا رو آزمايش كنه ...ميخواست ببينه چند مرده حلاجه ... او طرحي رو پيشنهاد كرده بود كه اگر عملي ميشد ...مخلوق ميتونست بعد از رسيدن به مرحله تكميل در حقيقت خودش و خالق كنكاش كنه ...ميتونست بخشي از خالق بشه و از طريق اون .... از طريق اون ... از طريق اون .... واقعيتش خودش نميدونست آخرش چي ميشد ...ولي ميدونست طرحش ارزش تامل رو داشته باشه ... واسه همين ارائه اش كرده بود ... توي قسمت تجزيه و تحليل سيستمش كه ميرفتي ...ميتونستي خودت بفهمي ... با وجود اين مخلوق ...يكي از علل وجود خودش هم ميتونست پيدا كنه ... تنها چيزي كه براش هنوز سوال بود ...أيا ....خدا راضي ميشه ...چيزي از خودش به او بده تا قابل اين پيشرفت باشه ... اون ميدونست اگر ميخواست مثل خودش/شيطان/....طي طريق كنه ...سالهاي أسموني طول ميكشيد حداقل برسه به رتبه او... پس ....هدف نهايي ...جدا كردن...متعلقاتي از خداو اتصال اون در وجود ، موجود جديد بود... همه چيز براي روي دادن اين شاهكار ...وجود داشت ... دربار حاكميت ... جهان مادي ... كيهان و ميليونها كهكشان ...كه هر كدومش از تعداد بيشماري ستاره و اجرام بزرگ و كوچك تشكيل شده بودند ... فقط اين در حد يك طرح بود ...اون روز ...به خير گذشت .... 0000000000 خدا نميخواست روزي بشه كه چيزي رو از كسي به طور پيشنهاد بگيره و بعد بشه دستاورد مشترك .... ميترسيد اصول دربارحاكميتش زير سوال بره ... براي كي!؟ خب معلومه براي همين موجود ِ جديد ِ قابل ِ پيشرفت ... ميباست يه جوري اون رو وابسته به خودش ميكرد ... تا اگر روزي خواست سر پيچي كنه ...منت چيزي رو برسرش بگذاره و اينجوري اون رو ساكت كنه ... بر فرض من شلوار و اسه تو ميخرم ...فردا روزي ميايي و ميگي : ببين چقدر شيك شدم ... اگر نخوام يادت بره من شلوار رو واست خريدم بلافاصله ميگم : يادت باشه شلوارت رو "من" خريدم ...اين سليقه" من" هست ... پس من تو رو شيك كردم ...اگر تو هم چيزي واسه گفتن نداشته باشي ميگي...حتما "من " صلاح تو رو ميخوام ... باري!!! پيشنهاد شيطان، موجودي قابل پيشرفت و تكميل بود ... البته ...خدا چنين موجوداتي رو آفريده بود...ولي در حد تك سلول و ساده ... روز به روز داشتند ...پيشرفت ميكردند ... خدا ميخواست همه چيزي حساب شده بره جلو... نميخواست ارادش رو به رخ موجودات بكشه واسه همين ...نخواسته بود ...به طور كامل موجودي چنين رو بيافرينه ... از اين كه شيطان همين انگيزه رو به طور طرح به خودش قالب كرده بود ...هم خوشحال بود /از پيشرفت و درك شيطان/...هم ناراحت كه چرا /شيطان كه يكي از مخلوقاتشه / بايد اون پيش دستي رو بكنه ... فردا ...چطور ميتونه توي روي مخلوقش نگاه كنه... و بگه من واسه تو همه چيزم ...ولي من تو رو نساخته ام .... بايد يه جوري ...شيطان رو راضي ميكرد يا يه جوري اون رو دور ميزد.... واسه همين ، طرح ِ شيطان رو گذاشت توي گنجينه طرحها نوشته شده خودش و فوريت 3 بهش داد ... تك سلول ... گياهان ... جانواران ... هر روز كه ميگذشت ...شيطان گيج تر ميشد ...كه چرا وقتي همه چيز محياست ... عمل انجام نميشه ... چندين بار هم از خدا پرسيده بود ...ولي با لفظ ...هنوز تو جوجه ايي مونده تا خروس يا مرغ بشي ِ...خدا روبه رو ميشد .... توي اين مدت ...شيطان موظف بود ...آمار آفريده شده ها رو داشته باشه ... مجبور بود ...يك جلبگ رو با يك حشره مقايسه كنه ... و بعد محاسبات رو در اختيار خدا بگذاره ... خدا كاري كرده بود شيطان از طرح خودش صرف نظر كنه و فراموش كنه و به شغل جديدش كه نگهداري يك سيستم بود ...بسنده كنه ... يادش بخير ...وقتي اين رو شيطان ميگفت.... بهش گفتم ...من هم دوران دبيرستان ...يه سري ساعت داشتم كه يه دايناسور توش بود ...بعد ميباست بهش غذا بدم ...دست روي سرش بكشم ...نوازشش كنم ...آمار كم و كيفيش رو داشته باشم ....تا برسه به حد يه دايناسور بزرگ ... هميشه هم ازش غافل ميموندم ....و ميومدم ميديدم ...عمرش تموم شده ... 0000000000 شيطان از خودش جانشيني گذاشته بود كه همه اون سيستم رو گرما ميداد .... روزها گذشت ...سالها گذشت ....آسمونها طي شد ... خدا ادامه ميداد و شيطان خسته شده بود ... 0000000000 روز ...روز اعتصاب شيطان بود ... ديگه نخواست بر اون سيستم نظارت كنه ... جانشينش رو خاموش كرد و روزگارِ انقراض شروع شد ... خدا ميگفت : چندين بار اين جوجه فرشته ها رو فرستاده بود م منت كشي شيطان ... ولي بر نميگشت سر كارش... تا ...دوباره خدا از قدرت "اطاعت امر"ش استفاده كرد و اين دفعه نويد اجراي طرح رو به شيطان داد ... شيطان كه خيلي منتظر اين روز ها بود ....خر شد و برگشت سر كارش ... موجودات ديگري بوجود آمدند ... ولي ايندفعه ...جوري ساخته شدند كه محيط رو رام كردند و خود رو با هر موقعيتي وفق دادند ... شيطان ميگفت ...قبل اجراي مرحله توليد ... روي دو موجود كار كرده ... اگه اشتباه نكنم ...سگ و گربه بود ... حالا ميفهمم چرا اينقدر اين دو موجود با شرايط كنوني سازگارند ... اون روز ...شيطان مشغول ...گشت توي قلمرو خدا بود ... لحظه اي واستاد و به عقب برگشت ... ديد فرشته ايي با مايو دو تيكه به طرفش ميدويد ... نه ! فكر نكنيد فرشته ها اكثرا با مايو دو تيكه ميگردند ... اين خاص شيطان بود .... به علت گرمايي كه شيطان داشت ... مجبور بودند از حداقل پوشش استفاده كنند ... كه خب! اين باب طبع شيطان هم بود ... خلاصه داشت نزديك شيطان ميشد ... شيطان هم همينطور كه فرشته به طرفش ميومد ... شروع كرد به برنزه كردن طرف ... تا وقتي بهش ميرسه ...سفيد و بي روح نباشه ... برنزه و شكولاتي شده باشه ...كه حداقل ارزش چند دقيقه لاس زدن رو داشته باشه .... همينجور كه داشت قد وبالاش رو ورانداز ميكرد ... بهش خبر داد كه خدا تو رو خواسته و ميگه زود بيا بايد يك وظيفه رو انجام بدي ... شيطان كه در چند و چون كار خدا بود ...به ذهنش رسيد كه شايد بالاخره روز موعود رسيده ... خلاصه ...با يه ذره گريس كاري فرشته قانع شد و به طرف در دربار راهي شد .... وقتي در رو باز كرد با يه وضعيت باور نكردني رو به رو شد ... خدا عينه بچه ها، سر تا پا گلي شده بود ... سطل و بيلچه لب درياش هم كنارش افتاده بود و خسته و كوفته روي تخت لم داده بود ... شيطان نميدونست چه اتفاقي افتاده ... ميخواست چيزي بپرسه كه خدا بهش گفت : يادته يه مدت تمرين يك سجده رو ميكرديم كه گفتم ...يه روزي به دردت ميخوره ... /مثل ضربه هاي نهايي جكي چان تو فيلماش ميباست باشه .../ آره ! همون سجده خاص ...كه براي امري خاص بهت ياد داده بود م ... يادت هست !؟ شيطان كه هنوز هاج و واج مونده بود ... سري به علامت آري تكان داد ... خدا روو كرد بهش گفت : خب ! معطل نكن ... پشت اون پرده ...چيزي هست كه بايد تمام استعدادت رو به پاش بگذاري.... سجده رو بايد جلوي پاي اون اجرا كني... شيطان داشت كم كم ميترسيد ... نكنه...نكنه....نكنه....! بيخيال فكر وخيال شد ...پرده رو كنار زد.... باورش نميشد ... اين همون چيزي بود كه ماكتش رو چندي قبل آورده بود پيش خدا .... نميدونست چكار كنه ...شعله وجودش چند برابر شد ... نميدوست چي بگه !...شكايت كنه ....!!! اون عددي واسه شكايت نبود ... فقط برگشت و گفت ... آخه چرا ...چجوري ...چرا بدون من ...مگه اين ماله من نبود ... خدا به خاطر گستاخي شيطان حالت عصب گرفت و چوب "آفرينش" رو به طرفش پرت كرد .... شيطان جا خالي داد و چوب يه راست رفت طرف لايه ازن ....يه سوراخ درست كرد و ديگه چوب پيدا نشد... با صدايي كه اكثرا اين دوبلرهاي معروف دارند ...خدا گفت ... مگه با تو نيستم ...امر كردم ...پس سجده كن ... شيطان ...قدرت مقابله نداشت فقط تنها درخواستي كه كرد از چند و چونه ...مراحل پرسيد ... خدا آرومتر شد و نشست ... شرو ع به تعريف كرد ... اين رو كه ميبيني.... آب و باد و يه مقدار از عنصر وجودي خودت هست و در آخر ...چيزي به نام خاك ... شيطان ...پرتي زد زيره خنده و گفت : پس واسه همينه مثل بچه هاي فينگيلي خاكي و گلي شدي...يادت باشه يه حموم بري... رو كرد به شيطان و گفت : راستياتش شيطان جوون ...از اون جايي كه اين منحصر به فرد هست نميخواستم در حضور كسي ساخته بشه ... چون درصد خطاش صفره .... /باز شيطان پرتي زد زير خنده .../ و از حداكثر امكاناتم استفاده كردم ...هنري كه خرجش كردم رو به اين راحتي ها در اختيار كسي نميگذارم ...البته جسارت نشه ... شروع كرد از خاطره لحظه توليد گفتن0: جوونه شيطان ...لحظه ايي كه يه تيكه از خودم رو بهش تزريق كردم ... شيطان چشمهاش برق زد ...تا اينجاش كه به هدف خودش رسيده بود ...كندن ...چيزي از خدا ... اين قدر ذوق مرگ شدم كه بلند شدم و يه شيشكي واسه بقيه كشيدم ... يه ايول به خودم گفتم ...تو مايه هاي : دست مريزاد پهلووون .... با هر لحظه تعريف خدا از مراحل توليد ...شيطان كينه ايي تر ميشد ... ميدونست ...موجود جديد ...ارج و قربش پيش خدا بالاتره ولي نميتونست قبول كنه ... شيطان ترسيد ...بغض گلوش رو گرفت و خدا رو به سرپيچي و فساد انگيزي اين موجود ياد آور شد ... يه لحظه خدا احساساتي شد ... همين موقع دوباره از شيطان درخواست انجام محيرالعقول در برابر موجود جديد كرد ... ولي شيطان نه تواناييش رو داشت /از فرط احساسي بودنش/...نه خواستار ِ اجراي امر بود ... خدا نميخواست ...ولي مجبور بود ...چون اگر اينكار رو نميكرد ... ميباست شرايط شريكي واسه خودش رو قبول كنه .... نميدونست چكار كنه ... شيطان رو نابود كنه !؟/اون هم دوست قديميش.../... اخراجش كنه ...!؟/شيطان كجا رو داشت بره ..../... يادمه اين رو از كريستي برگ شنيدم ... ولي نه به اين طريق كه ميگم ...اصلش اينيه كه من ميگم... خدا واسه اين كه شيطان سجده كنه يا نه ... نشستند...يه دست پوكر زدند... شيطان تقلب نكرد ....اون اينقدر سره اين پوكر توي حرم سراي خدا شرط بندي كرده بود كه اوستا شده بود ... سره همين پوكر ...هزار تا جوجه شيطان درست كرده بود ... بگذريم ... اون روز خدا از شيطان باخت ... ولي باز نتونست ...قبول كنه ...كسي از فرمانش سرپيچي كنه ... واسه همين يه لحظه دور از چشم بقيه يه بند و تبصره توي قانون اساسي خدايي اضافه كرد به اين مضمون: اگر روزي مخلوقي برخالق وارد آمد و گستاخي نمود ...و فرماني از فرمانهاي "من"/خود خدا/ اجرا نكرد به شرط خاص بودن طرف /تنها كسي كه ميتونست خاص باشه واسه خدا ، "شيطان" بود .../ شرطي رو گذاشته و او را واسه خودش نگه داره .... شيطان كه فهميد ...خدا نميتونه دوست چندين و چند سالش رو مورد غضب قرار بده ... پيش دستي كرد ... كينه اش رو به روي خدا آورد ... كلي داد و بيداد كرد ... طرح از اون بود ...نميتونست به دادگاهي شكايت كنه ... البته اون اين رو ميخواست كه به اين طريق يه روزي بر خدا قلبه كنه ولي خدا پيش دستي كرده بود ... اون دودره شده بود ... خدا شيطان رو به همون سيستم هميشگي زمين تبعيد كرد ...البته به خواسته خود شيطان با تمام امكاناتي كه در دربار داشت ...اينترنت ...پيتزا....خلاصه همه امكاناته شيطاني..... خدا هم عزمش رو جزم كرد كه انسان رو مجهز كنه كه خداي نكرده مورد گزند شيطان قرار نگيره ... آخه! توي دربار ...همه ميدونستند ...شيطان چشم شوري داره ...از هر چيزي بدش يا خيلي خوشش بياد چشمش ميزنه ... اين رو يادم رفت بگم همون موقع كه موجود جديد بوجود اومد ...خدا واسه زاپاس هم كه شده دو تا مخلوق درست كرد ... شيطان هم از لجش كه شده ...قبل از خروج از دربار....دو تا لگد گذاشت به قسمت مياني ...موجودات ... كه.................................. ايجاد شد ... خدا دنبال خر مهره ميگشت كه وصل كنه به اين دو تا موجود كه از چشم بده شيطان در امان باشند ... /............................../ امروزه هم اگر بخواين ...دو موجود رو از هم تشخيص بديم از طريق همين خر مهرهاست ... يه فضا واسشون درست كرد كنار دربار خودش...كنجه دله خودش... كلاسهاي خصوصيه ..."فطرت" واسشون ميگذاشت ... كلاساي فشرده ء "اختيار" ...اين اختيار هم مثل وصيت امام هميشه بيخ خــــِره اين دو تا موجود بود ... "آزادي " رو هر روز بعد از ناشتا با دو تاشون تمرين ميكرد ... واحدهاي فطرت كه تموم شد يه كويز گرفت ... ديد نه ! اينها خر تر از اين حرفان ... كلاساي جبراني "عقل" رو با حل تمرين اضافي تر داير كرد ... آز ِ "قدرت انديشه " رو با كمك چند تا از مقربين دربارش اجرا ميكرد .... يه واحد براشون توي سيلابس درسا اضافه كرد به نامه " قدرت تحليلي" /عينه هندسه تحليلي امروزه /...خيلي موثر بود ... با اجراي كنكورهاي صبح جمعه دواتچي/اون موقع قلمچي نبود كه !.../...يادشون داد بهترين گزينه رو انتخاب كنند ... و در ظمن ...واسشون محدوده گذاشت تا ضريب خطاشون رو امتحان كنه ... خاك توي همون سرشون كنند ...در اين واحد رد شدند!!! جوري كه خدا ...از موجود صرف نظر كرد ...گفت ... همون بهتر كه سرش رو خر بكنه ... با اولين پرواز موجودات به زمين، راهي قلمرو شيطانشون كرد ... خدا باخته بود ... موجودش خطا كرده بود ...اون رو برده بود زير سوال ... حالا خدا ناراحته و داره از موجودي كه به خاطرش عزيز ترين دوستش شيطان رو از خودش دور كرده ...انتقام ميگيره ... واسه شيطان بد نشده ...بالاخره ...محصولش به خودش برگشت ...داره براي خودش ازش تكثير ميكنه ... ولي خدا منتظر يه روزي ِ كه واحد هاي "عقل" و " فطرت " بتونند امتحاناي سخت هواي نفس و قدرت زياد شيطان رو پشت سر بگذارند ...و دوباره برگردند به چرخه تكميل خدايي.../تازه اگه بشيم هموني كه اون ميخواد ...دوباره بايد بتمرگيم ...ببينم ميخواد باهامون چكار كنه ..../.... سالهاست كه خدا زور ميزنه ...شيطان زور ميزنه ... انسان زور ميشونه ...زور ميخوره ...زور ميگه ... بارها خدا به شيطان نشون داده دوره هاي آموزشيش بي فايده نبوده ... بارها هم شيطان به خدا نشون داده انسان حتي لايق تف كردن نيست چه برسه به سجده ... حالا من ِ انسان .... توي كدوم دسته هستم ... يار كدوم هستم ... شيطان رو ميشناسم ... خدا رو چي!؟ واقعا به خاطر ِ كل كل دو نفر من بايد اينجوري اذيت بشم ... باشه ...خيالي نيست ... يه روز ...توي يه جا ...اين دو تا رو با هم گير ميار م.... كلي باهاشون ...دعوا ميكنم ... ميگم : بامراما ! اين رسمش نبود ... بچتون رو ميزنيد كيونه همسايه بسوزه ... بابا ايولله .... /اگر به طور جدی موضوع رو ميخواييد بدونيد به ميروش سر بزنيد/ فارق از خيلي از مشكلاتي كه من دارم تو داري ... زخم دلي كه من دارم تو داري ... خون جگري كه سر هر مصيبتي من خوردم يا تو خوردي... بيماري كه من دارم يا تو داري.... زورهايي كه من ميشنوم و تو ميشنوي ... زمين هايي كه من خوردم تو هم خوردي... نعره هايي كه از داشتن كاسه ندانم چه كنم در دست داشتيم وكشيدم و تو كشيدي... اشكهايي كه بعضي وقتا به خاطر اين دنيا و اون دنيا و هر دنيا كه ريختي... فارق از خيلي از مشكلات ...صبر كن ...توي مشكلات تا حالا شده نفست وسط سينت گير كنه ... هر چي هم اين نفس لعنتي رو بالا و پايين ميكني نه بالا ميره نه پايين ....به قوله معروف ميره و جايي واسه خودش توي دلت پيدا ميكنه و بهش ميگن فلاني غمي توي دلش داره ... دور از...هدفهاي زندگي...پيشرفتهاي شخصي .... تلاشهاي روزانه ...تعصبات فردي ...زياده خواهي ... چيزايي توي جوامع قابل ديدنه ...كه با برخورد باهاشون... آدم گنگ ميشه ...لال ميشه ...ساكت ميشه ... ميگي چرا ...!!!؟ بعضي وقتها صحنه هايي رو تو كوچه و خيابون ميبيني يا ميبينم كه توش ميمونيم .. .كه چي بايد گفت ...!!! چند روز پيش ...يه بچه بعد از فروختن آدامساش از اتوبوس واحد كه پياده شد ...رفت دو سه تا پول خورد انداخت توي صندوق صدقات ... آره من هم ميتونم فكر كنم از صد تا آدم ديگه درامدش بيشتره ... ولي اگر بيشتر نباشه چي واسه گفتن دارم !!! تا حالا صدها بار پيش اومده متكدي دستش رو جلوم دراز كرده ... اگر حس خوبي داشتم ...بهش چيزي ميدادم ... ولي واي به حال اون روزي كه نخواستم بدم ...واسه خودم دليل آوردم كه اين كارش اينه ...نبايد گدايي كنه بايد ...بره كار كنه !... هنوز نميدونم در اين موارد چه بايد كرد ... خيلي از زندگي هايي رو ديدم نداشتن و شيرين بوده ...داشتن و شيرين بوده ...نداشتن و شيرين نبوده ...داشتن و شيرين نبوده ... چهار حالت كه هميشه امكانش هست ... نميدونم شايد قانون ...شايد تاريخ ....شايد حق... ولي هر چي هست ...يه جورايي گوشه ايي از زندگي آدم رو اشغال ميكنه ... كاري هم نميشه كرد ... بايد ديد و گذشت و تاريخ شد .... خدا پدر امزيپر رو بيامرزه ... آهنگ" فرق آدماش" ...با اينكه توي شعرش تضاد پيدا ميشه يا بعضي چيزا قابل مقايسه با هم نيست ...يه چيزايي واسه گفتن داشت ... نوشتم اگه نشنيدين و نخونديد ... ببينيد .... ============= هي مرد ... ميخوام يه حقيقت تلخ رو بهت بگم خوب گوش كن يه نفر خوابش مياد و واسه خواب جا نداره يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره يه نفر ميشينه و اسكناساش رو ميشماره ميخواد امتحان كنه داره يا نداره يه نفر بزرگه خونشون گم ميشه توش اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره بابا ميخواد واسه دخترش عروسك بخره انتخاب هم ميكنه ولي پولش رو نداره يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه اون يكي مداد براي آب و بابا نداره يكي ويلاي كنار درياشون قصر ولي اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره يكي بعد مدرسه توپ چل تيكه ميخواد مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره يه نفر تولدش مهمونيه همه ميان يكي هم تقويم واسه ء خط زدن روزها نداره يكي هفته ايي يه روز پزشكشون مياد خونش يه جا ديگه يكي داره ميميره خرج مداوا نداره بعضي قلبها دنيايي واسه ء خودش داره يه چيزايي توش داره كه توي دنيا نداره هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما اين يه قانون شده و ديروز حالا نداره يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالم اما يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره تو كلاس صحبت چيزي ميشه كه همه دارن يكي ميپرسه آخه چرا باباي ما نداره يكي دوست داره كارتون ببينه اما كجا يكي هم اينقدر ديده كه ميل تماشا نداره يكي از واحداي بالاي برجشون ميگه يكي حتي خونشون اتاق بالا نداره يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره يكي هم طاقت واسه صدور ويزا نداره يكي جاي خاله بازي كلاس شنا ميره اما اون يكي چيزي واسه نقاشي كردن نداره يكي فكر آخرين رژيماي غذايه يكي از بس شب و روز نخورده نا نداره يكي از بس شومينه گرمه ميوفته از نفس يكي هم براي گرما اين دستاش ها نداره دخترك ميگه خدا چرا ما مامانش ميگه عوضش دختركم اون خونه ليلا نداره يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره يكي آزمايش نوشتن واسش اما نميره ميگه نزديكياي ما آزمايشگاه نداره بچه كه تو چراغ قرمز ميفروشه گل رو مگه درس و مشق و شور و شوق و رويا نداره يه نفر تمام روزا وشباش طولانيه پس ديگه نيازي به شبهاي يلدا نداره ياد اون حقيقت كلاس اول افتادم دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره آدما از يه جا اومدن همه ميرن يه جا اونجا فرقي بين فقير و دارا نداره كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله ايي ساخت با نميشه ، با نميخوام ، با نشه ، با نداره .... نه اسمش سوتي بود... نه اسمش اتفاق بود... نه اسمش خاطره بود... فقط يه تجربه بود... ولي نتيجه گيري نداشت... دو هفته پيش با اخوي گرامي بلند شديم بريم فيلم دوئل ... رفتيم وليعصر ...يك ربع مونده بود به شروع فيلم ...خب! در روزهاي اول بنده به اونجاي مباركم خنده ميفرمايم كه بليط گيريم بياد اون هم در دقيقه نود... يه سري هم واستاده بودند كه بر فرض يارو كه رزرو كرده يه مرگيش شده باشه و نيومده و به عنوان مرده خور بره فيلم رو ببينه ... چون از اين گدا بازي ها خوشم نميومد ... سره الاغ/پسر عموي خر/ رو كج كرديم و راهي فرهنگ شديم ... هيچي نيم ساعت دير رسيديم ... چون ديگه نه من وقت داشتم نه اون ...موند فقط صحرا ... رسيدم...ولي ايندفعه هم دير.... گفتم سگ خور ...ميگيرم سانس بعديش ميايم ... رفتم دمه باجه ... همينطور اين ور و اون ور رو نگاه ميكردم ...زيرتابلو تبليغاتي فيلم يه نفر دراز كشيده بود... با اولين نگاه يه دل سير باعث و باني بيرون انداخت اين بدبختا از بهزيستي رو آباد كردم ... بعد ...دوباره كه دقيق شدم ...ديدم بنده خدا توي اين سرما .../در ظمن بارون هم ميومد/...يه دستش رو از زير پارچه ايي كه روي سرش انداخته گذاشته تا بفهمند كه اين هم دوست داره مثل بقيه زندگي كنه ...البته راهش رو نميدونه ... بليط رو خريدم ...ولي دور ور يارو يه دو سه چرخي زدم ... گفتم ...كاشكي الان يه قهرمان قصه ايي بودم و يارو رو به قول معروف طعام ميدادم و البسه ميبخشيدم ... عجبا ...چرا كسي واسش مهم نيست .... هيچي...داداش رو سيخونك زديم برو به اين يارو دم در سينما بگوكه شايد حالش بد شده .... يه زنگي به جايي بزنند ...شايد بشه از اين وضع درش آورد/...نيش خند نزن ...منم مثل تو چند صد تا از اين افراد ميبينم ...دو وجب اون ور تر ميرم كه شايد گزندي ازش بهم نرسه .../... در رو باز كرد گفت ...: شرمنده! جناب!....يه بنده خداييي گوشه ديوار سينما افتاده ...فكر كنم به كمكي چيزي احتياج داره ... طرف: زنگ زديم ...بيان ببرنش... با خودم گفتم ،چه عجب....آدما مهربون شدند... طرف: نيم ساعت پيش مرده .... آقا ما رو ميگي....انگار سيمان ريخته باشن توي گلوم ....زبون ، حلق و راه نفسمون بسته شد ...به حدي كه اگه از در سينما نيومده بودم بيرون ...خفگي رو ميتونستم تجربه كنم .... هيچي! مثل يه گربه كه دنبال دم ِ خودش ميچرخه .... تو كوچه و خيابون دور خودم ميچرخيدم... وقتي برميگشتم كه فيلم رو ببينم ...خدا ...خدا ميكردم ...طرف رو نبينم ...نميدونم چرا!!! وقتي رسيدم ...حتي تيكه روزنامه ايي كه روش دراز كشيده بود هم نبود.... اگر اون مرد اونجا خوابيده بود و زيرش خشك و اطرافش از بارون خيس شده بود... تنها فرقي كه بعد از بردنش اون محل كرده بود اين بود كه حالا جاش رو قطرات بارون مثل دور و ورش خيس كرده بود ... اينجا فهميدم ...آدما مهربونند...چون نگذاشتند جنازه كسي روي زمين بمونه ...چه برسه زنده طرف رو .... . . . يه ربع اول فيلم با اين اتفاق تاثيرات چند برابر شده بود كه اگه يه عراقي دم دستم بود خر خرش رو ميجوييدم ... و در پايان ...توصيه ميكنم اگه ميخواي فيلم ببيني خودت رو به آب و آتيش نكش... يه طوري ميشه كه از بقل دست وپات هموون 2 ساعت به طور تدريجي طي چند روز در مياد.... امضاء : مسافر مهربون

