نشسته بود با نک ِ خودنویس با بالای ابروهاش بازی میکرد... گاهی لباش رو از هم باز میکرد، انتهای خودکار رو میکوبید روی دندونای زردش ... وقتی توی اتاق میرفتی و اون رو به این صورت میدیدی...میبایست بدونی داره به چیزی فکر میکنه... سوژه جدیدی به ذهنش رسیده ... اول سوژه رو برانداز میکرد... اگر میدید به قد و قواره های خواننده میخوره... تصویر سازیش میکرد... هدف از نوشتنش رو یک بار با نوشتن داستان مرور میکرد... بعد دو سه بار میخوندش ... اگر با داستانی که نوشته بود حرفش رو زده بود...دیگه پارش نمیکرد... در خودنویس رو میگذاشت... مداد مشکی رو بر میداشت و شروع میکرد به پس و پیش کردن جملات برای زیبا شدن متنی که تا چند دقیقه پیش نوشته بود ... یک ساعت.... ده ساعت.... یک روز.... یک ماه... فقط بالای کاغذ نوشته بود ...."مشورت"....... انگار ایندفعه سوژه حجیمی گیر آورده بود که نمیتونست حتی روی کاغذ اون رو بنویسه... یه روز که از کنار اتاقش رد میشدم ... تصمیم گرفتم برای جواب به کنجکاوی خودم سوالی ازش بکنم... چند بار صداش کردم... توی عالم خودش غرق شده بود... یواش رفتم کنارش نشستم گفتم : - مرد مومن میدونی چند روزه که ننوشتی... میدونی چقدر دوست دارم آخرین نگاه به اطراف رو در قالب یک داستان بخونم ... باهات کل کل کنم ... بهت بگم اونجوریایی هم که تو میگی نیست... نگاهش رو از گوشه اتاق برید و انداخت روی صورت من... لبخندی زد ... توی نگاهش فشار عجیبی دیده میشد... نک خودنویس رو چند بار روی میز زد و گفت ... + میدونی! این دفعه داستان نیست .... این دفعه خیالی نیست... این دفعه آخرش نمیشه گفت : " خوبه که قصه است "... این دفعه زندگیه.... این دفعه نفس کشیدنه ... این دفعه من نیستم یک نفر دیگه هم باید بنویسه... منتظرم اون هم بنویسه.... وقتی این داستان رو شروع کردم ...فاصله ایی مابین این دنیا و اون دنیا یک شبه جلوم رو گرفت و گفت... برو که نوشتم برات.... حالا که اینجا رسیدم میبینم خیلی جاهاش رو حتی نمیتونم جمله سازی کنم چه برسه داستانش کنم ... آره ! من کم آوردم... من اونقدر نگاهم ریزبین نبود که ببینم آخر زندگی خودم چی میشه... میخواهم بخوانم .... بببینم.... بشنوم.... تا حالا هم خوانده ام .... دیده ام ... شنیده ام ... ولی برای نوشتن .... اما این دفعه برای زندگی کردن.... میخواهم گوشی که هنوز شنوا هست رو به دیوار شهر ...کشور ...دنیا میخ کنم
تا بتونه هر چیزی رو بشنوه... باید بخونم.... باید بشنوم.... باید ببینم... هر آنچه که دورو برم میگذره... هر آنچه که به گونه ایی تاثیر بر زندگی من دارد... هر آنچه که من بر وجود آن تاثیر گذارم ... و هر آنچه که میتونه حل معما رو ساده تر کنه... گوشم رو باز کنم ، تا بتونم قسمت نانوشته این داستان زندگی رو خودم بنویسم... . . . بعدش نشست چیزهایی که جدیدا از گوشه و کنار خونده بود و براش جالب بود... به من نشون دادن ... قصد داره که با همه شریک بشه... چیزی رو که براش مهمه و میتونه برای تو هم مهم باشه شریک بشه... . .. http://www.niooshgah.persianblog.ir .. . مهمونش باش.... در صورتی که اونجا فقط نقل قول میکنه... اما حتما چیزی نظرش رو جلب کرده که برات گذاشته اونجا... اگر به اینجا سر میزنی به اونجا هم بزن... شاید کسی چیزی رو دیده که من و تو ندیدیم ... شاید عینک زندگی اون افراد رو بشه واسه یه لحظه هم که شده به چشم زد... فوقش دوباره برش میداریم... مهم اینه که بخونی.... شاید روشنایی باشه در ادامه مسیر.... http://www.niooshgah.persianblog.ir


