باور کنید ، همه چی روی حساب انجام شده بود... من نمیباست الان پیش روی شما باشم... عرض میکنم!... بله شما یه لحظه اجازه بدید من موضوع رو برای شما میشکافم... اونجوری که به سمعتون رسوندن اشتباه هست... من خودم مامور به این کار شده بودم... نمیدونم چی شد که همه چی یک دفعه جا به جا شد... هدف چیز دیگه ایی شد ... بله! شما درست میفرمایید ! ما با هم قرار گذاشتیم تا شازده رو نبینید از سر تقصیرات من نمی گذرید... آقا به خدا! میدونم شما به ازای چیزی که به من دادید توقع داشتید به موقع به دستتون برسونم... ولی خب! من توی این بازی فقط نیستم .... اگر یادتون باشه ...پیش بینی کرده بودم ... شما قبول نکردید...شما فقط میخواستید بدست بیاریدش... اگر به خاطر داشته باشید من بهتون جوانب کار رو گوشزد کرده بودم... خیر! خیر! بله! بله! تمام تلاشم رو کرده بودم... ولی وقتی تصمیم گیرنده من نبودم ...نمیشد .... یعنی بیش از این در حیطه اختیارات من نوشته نشده... بله! درسته ! نخیر ! اگر شما اون رو به اسم من زده بودید ... من میتونستم وکیل شما باشم... ولی این اشتباه شما بود... وکالت نداشتم... حق هیچ گونه عملی هم نداشتم... قانون همیشه همینی که الان رخ داده بوده و هست... با تمام قدرت گوشی رگ ِ عصبی مابین رو قطع کرد... سالها بود که پشت یک سری میله ء استخوانی شکل، انجام وظیفه میکرد... کار اولش فیزیکی و برای حفظ حیات بود... میحطی با رنگ کافی شاپ های وسط شهر... قرمز و سیاه ... سرویس دهنده دو قشر... قرمز و سفید.... ولی کار دومش همیشه میبایست از طرف مقامات بالا تعریف بشه... "دل" اگر بیست و چهار ساعته کار میکرد نمیتونست جواب گوی ِ مقامات بالا بشه... خیلی از دست فرمانده ناراحت بود .... کاری رو به او محول کرده بود که در حیطه اختیاراتش نبود... میبایست همیشه دوستی فرمانده"عقل" و "دل" ی از میدان و بدنی دیگر رو حفظ کنه... کم کم داشت زودتر از موعد مقرر فرسوده میشد... بارها به فکر بازنشتگی یا بازخرید خودش افتاده بود... ولی میدونست اگر کار اولش رو ول کنه ... دیگه حتی نمیتونه توی ظرف یخ بیمارستان ها برای ورود به بدنی دیگه توی صف بیاسته ... فرمانده خواهنه "دل" ی دیگه شده بود... فرمانده "عقل"، اگر اطلاعاتی جمع میکرد و میدونست هنگام ورود شاهزاده است... بلافاصله " دل " ِ خودش که کارمند چندین و چند سالش بوده رو راهی میدان کار زار ِ روزگار میکرد... دلی که "عقل" خواهانش بود ... شاهزاده ایی بود که توی قصر ِ تن ِ دیگری به تاپ و توپ روزانه مشغول بود... میبایست ، در وحله ء اول طرح دوستی با فرمانده ء تن ِ دیگری بریزه تا بتونه با " شازده دل" قرار و مدار بگذاره... فرمانده هم دیگه خسته شده بود... علت!؟............. دل ِ دیگری داری ستاد فرماندهی بود... و او فقط یک فرمانده ناشناس بود... برای ریختن طرح دوستی ِ ، یک فرمانده، با چندین فرمانده ء تن، انعطاف ِ بسیار لازم بود... لازم هست ... لازم خواهد بود... همیشه همین طور بوده ... ولی فرمانده همیشه میخواست با یک فرمانده رو در رو باشه.... یک ، روبه روی، یک........ اگر حرف فرمانده "عقل" ها در مورد " دل" ها می بود... حتما باید اینگونه باشه.... ولی زمانه کمک ِ " دل " ِ فرمانده نکرده بود... "دل" بازنشستگی میخواست... تن هم دیگه توانایی نگه داشتن این " دل " ِ خودش رو نداشت!!! کلاس ِ افزایش توان برای "دل" باید ساخته میشد... "دل" عجیب سردرگم شده....... "دل" توی تن گم شده......... "دل" حتی با فرمانده ء تن هم رابطه اش شکر آب شده...... "دل" همه چی رو میدونه و هیچی نمیدونه.......... "دل" میبینه و چیزی به ستاد فرماندهی "شازده دل" ِ مقابل نمیتونه بگه... فقط میتونه براش آرزوی ثبات قدم کنه...... و خوشحال ِ که "شاهزاده دل" ستاد فرماندهی رو میپذیره و عمل میکنه... "دل" هنوز میتپه...... "دل" هنوز کار میکنه.... "دل " هنوز میتپه و کار میکنه.................................... میخوام اعتراف کنم ... میخوام به اون چیزهایی که انجام دادم و دروغ بوده اعتراف کنم... مگه چقدر امکانات لازم داره یک اعتراف که بشه همه چیز رو به یکی حالی کرد... یه قلم وکاغذ ... بعدش آزاد و رها... بعد بشین درباره ء من قضاوت کن... اگر خواستی دوباره میای پیشم... اولین اعتراف ، تمام مطالبی که تا حالا اینجا خوند ی ، دروغ و برگرفته از خیالات من هست... تمام حرفهای قلبمه ، سلمبه ایی که برات نوشتم علتش این بود که میخواستم برای خودم نگهت دارم ... تمام عکسهایی که گذاشتم هیچ ربطی به موضوع نداشت و فقط میخواستم گمراهت کنم ... دروغ...دروغ...دروغ .... خوشی هایی که برات نوشتم دروغ بود... خنده هایی که برات نوشتم دروغ بود... سختی هایی که برات نوشتم دروغ بود... میخواستم بهت ثابت کنم یک نفر چقدر توی خیال پردازی و خیال بافی میتونه پیش بره... اونقدر که ندونه اصلا برای چی داره این کار رو میکنه... یه عادت ... که بنویسه و تو بخونی بهش بگی آفرین... ولی دیگه تمومه ... دیگه بسه ... هر چی که تا به حال نوشتم و تو خوندی کافیه... اگر از امروز بخوام توبه کنم که دیگه برات چیزی نمی نویسم که دروغ باشه ، بزرگترین محبت رو نسبت بهت انجام دادم... میدونستم از همون اول هم که وقتی نوشته ها رو میگذاشتم برات اینجا ... تو به تمام احساسات من آگاهی... به تمام دروغ های من آگاهی ... ولی نمیدونم چرا، اینقدر طول دادی... تو همون اول که اولین نوشته ها رو میگذاشتم میتونستی بگی : این تو نیستی... آره ! من خواستم اونی باشم که تو در سالهای اخیر میخواستی... وگرنه من هم برای خودم زندگی داشتم...من هم میخوام همون جور که دوست دارم زندگی کنم... چقدر تو خودخواهی که حتی حالا هم که رفتی ... نمیگذاری من خودم باشم... میدونی هر دفعه که میخوام بیام سر خاکت... چقدر باید با خودم کلنجار برم که تو نمردی...و میتونی نوشته های من رو بخونی... ببینم ، اصلا این صندوق کنار سنگ قبر که برات گذاشتم رو باز میکنی؟ نمیدونم چرا موقعی که می رفتی بهت قول دادم تا موقعی که نفسم بالا میاد ... برات از این دنیا بنویسم... تو مگه خودت نمیبینی... آره! دنیا اونقدر ها هم که میگم زیبا نیست ... دنیا اونقدر ها هم که میگم زشت نیست... ولی میدونی یه حسی هست که وقتی میام اینجا و برات از دنیایی که تو توش نیستی مینویسم... احساس میکنم دروغ میگم... احساس میکنم زمین و زمان و مکان و آدماش رو نشناختم ... اگر دیدی امروز یه ذره عصبانی شدم و اینقدر بد خط روی کاغذ نوشتم... واسه خاطر اینه که ، خیلی وقته ازت دورم... خیلی وقته که دوست دارم نامه آخرم ، وصیتم باشه... تو نمیدونی .... چقدر بی عزیز بودن سخته... تو زیر ِ زمین ، خوابیدی و حتی نمیای نوشته های من رو از تو صندوق برداری... حداقل به عکسا نگاه کن.... ببین چقدر پیر شدم... ببین هنوز خودنویسی که به من دادی سر جیبم هست... ببین هنوز میخوام بهت دروغ بگم که دنیا رو بدون تو میتونم تحمل کنم... باشه... این دفعه هم حرفی نزدی... . . کاغذ رو تا کرد و یه بوسه به کاغذ زد ... از لای شکاف صندوق انداخت توش... روی دو تا زانو پایین سنگ قبر نشست... سرش رو گذاشت روی سنگ و ها های گریه کرد... معلوم بود خیلی براش عزیز بوده... وقتی آب رو روی سنگ میریخت با قطره های اشکش قاطی میشد و بعدش یه کف ِ دستش روی قبر میکشید تا گـِــل از روی سنگ شسته بشه... با اینکه زیر بارون نشسته بود ... ولی میخواست خودش دستش رو روی سنگ بکشه ... چقدر آسمون و دل او به هم شبیه بود... وقتی اشکاش بند اومد ... آسمون هم آروم شد... . . . هنوز یاد تو ازیادم نمیره چرا عشق از دل ِ آدم نمیره حنای خلقت آدم از عشقه نمیره هر چی از یادم از عشقه منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن کمک کن باز بشکن دونه دونه بریز آیش نرم و عاشقونه محبت کن در این آشفته حالی نمونه مکتبم از عشق خالی نصیبم کن که عاشق پیشه باشم به این آشفتگی همیشه باشم منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن کمک کن باز بشکن دونه دونه بریز آیش نرمو عاشقونه بزن باد بهاری تازه ترشم بزن از کار دنیا بی خبرشم بزن تا سیم آخر آیی جدایی هلاکم کن از این عشق خدایی منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن . . . . . . . خواننده تیتراژ آخر : فرزانه خيلي سخت بود ... ظرف 5 ساعت مي بايست يک سال رو تجزيه و تحليل کنم... من دو زانو او متکی به پشتی... يکي مرد ... يکي... کاشکي ميشد ماهي هاي توي تنگ زندگي رو يه جوري ازشون به نحو احسنت نگهداري کرد...

ترسيده بودم ...
ميگن به حسابت برس تا قبل از اينکه به حسابت برسند...
آره! از اينکه نتونم چيزي براي فکر کردن وتجزيه و تحليل توي سال 84 پيدا کنم ،
ترسيده بودم.
تعداد مهم نبود...
کميت و کيفيت کار رو هم که خودم نميتونستم تشخيص بدم...
شروعش مشکل بود...
پايانش به مراتب مبهم تر و منزجر تر از اولش...
خستگي ...دلمردگي ...افسردگي...
بزرگترين دروغ رو به خودم گفته بودم :" من ميدونم دارم چکار ميکنم "
فکر کنم بهترين کاري بود که ميتونستم انجام بدم .
دروغ به خود چيزيه که باعث ميشه دست به هر کاري بزني(!)
گشتن و پيدا کردن دروغهاي که به خودت گفتي توي يک سال مشکل نيست...
ولي وقتي مغرور باشي و با خودت بگي که مغرور نيستي...
مشکله دروغهاي به خود گفته ات رو بتوني پيدا کني...
"از عاقبت کار آگاه بودم"
"براي هر کاري دليلي داشتم"
"نخوابيدم"
"تلاش کردم"
فکر نميکردم اینجوری بتونم به خودم دروغ بگم...
يک سال به اندازه 10 سال گذشت...
براي چي دست و پا زدم !؟
که يک سال بره روي عمرم و فقط سال رو به يک روشي پر کرده باشم...؟!
از خودم و از هدفم حالم به هم خورد...
سالهاست که سال جديد رو با حس تنهايي نو کردم...
بي سفره هفت سين ...
تنها با يک احترام از ته دل ...
دو نفر با يک وابستگي آسموني با نگاه به تحویل سال سر یک سفره...
من و کسي که اگر به زبون با هم متفاوتيم با تمام وجود سلامتيش رو ميخوام...
دم سال تحويل به من گفت:
"زنده ها زندگي ميکنند ، مرده ها مردگي"
جمله قديمي بود....
ولي براي يک سال پر از تنش ...سختي... انتظار...اميد بخش بود....
کاش اينقدر فرصت داشتم تا دو دو تاي کارو بارام رو خودم به دست بگيرم...
.
.
.
سال نوي پر برکت چه مادي چه معنوي (برات با هر مسلکي) آرزومندم ...
هشت روز گذشته ...
چند تا ماهي سر سفره هفت سينت موقع شروع سال گذاشته بودي؟
الان چند تا ازشون مونده !!!
يکي پريد بيرون...
توي آب يخ انداختي يا ذغال !؟
...شايد آب رو عوض کردي!!!
يادم باشه يادت باشه هشت روز گذشت و توي بعضي از تنگها هنوز ماهي هست
وقتي نگاشون ميکني...
توي تنگ دارند ميگن ...آب....آب....آب...
و فقط تو ميبني يه موجود از دهنش داره حباب مياد بيرون...
و اون هنوز زنده است...و شنا کردن بزرگترین هدفش هست...
.
.
.
.
.
.
.
باز هم يک سال نو متفاوت از سال قبل براي تک تکتون آرزومندم...
شاد و خندون باشی تا بتونی با فراق خاطر توي درياي ذهن و دلت شنا کنيد...
