. . . سلامی که به دنیا کرده بود ، حسابش رو داشت. گریه ایی که توی اتاق زایمان کرده بود. حسابش رو داشت... غریزی بود. سعی کرده بود به حقوق کسی تجاوز نکرده باشه. این رو هم حسابش رو داشت... اکتسابی بود. تمام زندگی رو اون جوری طی کرد که اعتقاد داشت. یادگرفت ،آدما وقتی میمیرند که خودشون رو برای مردن آماده نکردن. . . . همیشه توی ذهنش بود اگر یه روزی مقدار زیادی پول یه جا بهش بدن ، اینی که الان هست نمیتون باشه ... میترسید تغییر کنه ... حالا که جایزه اول رو برده بود ، شاید ثروتمند ترین فرد توی شهر شده بود ...ولی ...ولی.... . . . - آقا معذرت میخوام ! شما دور این استخر راه میرفتید یک سکه بیست وپنج تومنی پیدا نکردید؟ یه نگاه به صورت مرد انداخت ... نمیتونست بگه سنش زیاد بالاست ، ولی به نظر میرسید نوه داشته باشه... یه دختر بچه از دور با دست نشونش میداد بلند و میگفت: بابابزرگ پولت رو پیدا کردی؟ - آقا ببخشید سوال میکنم شما خیلی وقته اینجایید؟ گفت : - یه چند دقیقه ایی هست ! - خب! شما یه سکه بیست و پنج تومنی اینجا ها ندید؟ فرصت خوبی بود که از کابوس "تغییر" فاصله بگیره ... گفت : - سکه!؟ من میتونم بیشتر از این ها بهتون پول بدم ... مرد میان سال به برنده جایزه اول شهر خیره شد و گفت : - بیشتر !!!...واسه چی!؟...مگه پولهاتون رو احتیاج ندارید؟ دست کرد توی جیب بغل اورکوتش وچند تا از تراولها رو در آورد و دست مرد میان سال ش روبه طرف خودش کشید و تراولها رو گذاشت توی دستش... مرد میان سال با تعجب گفت : - شما ! شما! آقا، شما خیلی سخاوتمندید... - خواهش میکنم ! مرد میان سال دوباره خم شد و کف دستش رو زیر نیم کتها میکشید و زیر نمیکتها رو نگاه میکرد... و زیر لب میگفت : - باید همین جاها افتاده باشه ...آخه از همین مسیر رفتم ... وقتی ازش دور میشد بلند داد زد : آقا از لطف شما ممنونم ...دعا کنید سکهء بیست و پنج تومنیم رو هم پیدا کنم ... 
