...میان قدم های شبانه ...

.

.

.

حسا دت بر انگیز ترین لحظه اینه که
ببینی یکی داره میپره و تو هنوز خیلی مونده تا پروانه بشی
وقتی میخوای پروانه باشی حتما باید یه روزی کرم بوده باشی...
ولی وقتی یه گوساله ایی خیلی سعی کنی بالابری ،
میشی یه گاو هر چقدر هم زیاد باشی و
با رفقات بپری حداکثر میگن یه طویله گاوید...
نمیفهمی گاو یعنی چی ؟!
توی دو کلمه : ما ما !
نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط مسافر! نظرات ()
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

 

.

.

.

این حقیقت داشت.بابا خونه رو فروخته بود.
میگفت دیگه از زندگی خسته شده و حداقل میخواد من از مزایا استفاده کنم.
چند سالی بود بیمه عمر بود

.

.


خوشگلم ، میترسم امشب دیر برسم خونه ، نتونم بهش بگم :
بابا ! اگر خودت رو بکشی ، بیمه عمر شامل حالت نمیشه.
اما امشب عزیزم ،چقدر ناز شدی!

 میخوام تا صبح پیشت باشم.............

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط مسافر! نظرات ()
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

.

.

.

بی ناموس فکر میکنه من...............!
نمیدونه دارم از این کار پول در میارم ، شکم دو تا بچه رو سیر کنم.
- خوشگل خانوم! امشب لبات رو چند بخرم
+ لبای من فروشی نیست خوش تیپ، اجاره اییه.
- خب خودت چی، امشب اجاره همش چقدره ؟
+ اجاره؟
نگاش که به بچه های عقب ماشین افتاد
فهمید مثل شوهر خودش ، داره یه زندگی رو خراب میکنه.
سرش رو انداخت پایین و به مسیرش ادامه داد.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط مسافر! نظرات ()
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

.

.

.

شاهزاده ِ قصه های من ، حالا شده بود یه دختر ِ کبریت فروش.
هر روز وقتی میرفتم سر کار جوری برنامم روتنظیم میکردم
که روی ماهش رو ببینم
میخواستم هر چی داشتم بهش ببخشم، تا دستش رو بگیرم و زیر بارون قدم بزنیم
ولی آخه تمام داراییه من همین روزنامه ها بود.
اینقدر همشهری صد و پنجاه تومن میفروشم ، تا بتونم یه حلقه طلا براش بگیرم.
روزنامه....روزنامه ....همشهری، ورزشی....روزنامه

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط مسافر! نظرات ()
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-