...میان قدم های شبانه ...

.

.

- هر نوع دزدی شنیده بودیم ، اما دیگه این یکی رو نشنیده بودم

-  حقیقتش این دزدی ، دزد نداره یه جورایی قربانی خودش آنچیز که داره رو در برابر گوش و چشم دیگری میگذاره

یک جورایی ، خودش به خاطر اعتماد کاری رو میکنه و آنچیز که قابل گفتن هست را به زبان میاره

بعد اتفاقی میوفته که دیگه اون گوش و چشم نیست ، مهم نیست چه اتفاقی می افته مهم اینه که  گوش و چشم دور میشن،و مهم اینه که

اون گوش و چشم تمام آنچیزهایی که دیده و شنیده با خودش میبره

و گوینده و نمایان کننده تهی میشه ،از هر آنچیزی که در خلوت به اشتراک گذاشته

-  خب باید عللش رو دید ، و این حس تهی شدن چه نوع حسی هست  یعنی باید دید چرا گفته و نمایان کرده و دوم اینکه حالا چرا همچه حس تهی شدنی داره؟

-   حماقت

هر دو به علت حماقت
حماقت کرده که هرآنچیزی که داشته را گفته و نمایان کرده است و حماقت میکنه بعد از همه اینها احساس تهی شدن میکنه

در هر دو صورت حماقت باعث این روند میشه

-  پس یک جورایی میگی ، حماقت هست اگر  آدم با کسی صمیمی بشه و احماقانه تر اونه که از صمیمیت ناراحت باشه؟

-  اوم! دقیقا منظورم این نیست ...اما خب پیش میاد دیگه! احساس های اینچنین مربوط به طرف مقابل هم میشه

-  گذشته ها گذشته، از این به بعد سهل الوصول نباش حتی برای کسی که احساس میکنی نزدیک ترین فرد هست، شاید دروغ میگه و ظرفیتش رو نداره

- باشه ! روش فکر میکنم

 

 



 .

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط مسافر! نظرات ()
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

ببین حالا که تو نیستی

من اینجا تنها موندم

حالا من بدونه تو چکار کنم

شب و روز ندارم

با کی حرف بزنم

دارم دق میکنم از تنهایی

نکنه دیگه برنگردی

زندگی قشنگ بی تو بی رنگ شده

اگر این جا بودی تو  میشدی حسن ، من  میشدم گاو ِ  شاخدارت و بهم میگفتی خانوم حنا...

 

 

 



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط مسافر! نظرات ()
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-