. . . . . . این حقیقت داشت.بابا خونه رو فروخته بود. . .
میخوام تا صبح پیشت باشم............. . . . بی ناموس فکر میکنه من...............! . . . . . . توی جنگل وقتی راه میره خورد کردن برگها با توی خیابونهافرق داره. . . . وقتی ایمان رو از دست میدی، همه چی واضح تر به نظر میاد... . . پایان ِپیام..... . . . . هميشه يه نقطه هست که آدم (توجه کن ميگم آدم نه تو !) وقتي بهش ميرسه ديگه بدبخت و بيچاره تر از اون توي دنيا نيست. . . . چرا امروز در کنار آدمی چنین غمگینم؟! میخندم و پاسخ نمیدهم... چرا امروز در کنار آدمی چنین گریانم ؟! میخندم و پاسخ نمیدهم... چرا خندیدن و سکوت بهترین راهکار برای لحظات سنگین است!؟ میخندد و پاسخ نمیدهد... چرا هر روز وقتی سرم رو بالا نگاه میدارم و با او حرف میزنم ... آسمان به من میخندد و من به او میخندم ....... چرا یک بار او آسمان نشد...!!! آسمان بارید ...چون من نمی توانستم دست از خنده بر دارم... آسمان گریه کرد ...چون من نمی توانستم سکوتم را بشکنم ... آسمان گرفت ... آسمان قهر کرد... آسمان تیره و تاریک شد... نه به خاطر اینکه من خندیدم و پاسخ ندادم... فقط به خاطر اینکه شب بهترین وقت برای شکست سکوت است... وقتی که اون خوابه ... غم و گریه رو نمیبینه ... اما وقتی روشن باشه ... فقط باید خندید و پاسخ نداد... وقتی آدم یه عمر بخونه... بخونه از آزادی... بخونه از رهایی... وقتی در قفسش رو باز میکنند ... میبنه فقط آزادی وقتی قشنگه که توی قفسه... وقتی که براش تعریف میکنند از آزادی و اون هم ندیده! فقط میتونه خیال کنه... توجه کن ...ببین چی میگم...خیال خیلی زیباست.... نگاه کن ...ببین چی دیدی... شکلاتی که وقتی میگذاری توی دهنت آب میشه و تموم میشه... وقتی توی قفسی ...آزادی نیست که تو آرزوش رو داری... تو احتیاج داری یه روزی به خیال خودت برسی... به آرامشی که تو در طی سالها ساختیش... فکر کن توی قفست باشی و فقط خیال کنی !!! یا بیرون قفس باشی و نتونی دیگه خیال کنی... چه روزای قشنگی.... توی سایه های روشن..... گرگ و میش ِ تردید... ثانیه ها ... ترانه ها ... سنتهای زرد... فردا... سبزی کوچه های خیال... امروز ... غنچه ها لبخند... رو سفیدی... رو سیاهی... دنیای پر از خیال.... توجه کن ...ببین چی میگم...خیال خیلی زیباست.... پرنده خوشبختی هم در قفسه؟ . . . + برای شادی روح عروس و دوماد ....حالا وای وای...وای وای وای وای...حالا وای وای...وای وای وای وای... تو این زمونه عشق نمیمونه... - بی خیال عزا دارنا + عاشقی و عشق چیه وفا کدومه .... بارها شده بود ، کفن که میدید یاد عروسی میوفتاد... کارش این شده بود صبحهای پنج شنبه میومد دنبالم ، سر راه یه جعبه خرما میگرفت ... میگفت ثواب داره ...دلشون شاد میشه .... از در قبرستون گیر میداد که الا و لله بریم غسال خونه... منم همیشه ممانعت میکردم ولی آخرش راضی میشدم که باشه فقط یه سر ها .... پیاده که میشدیم ...مهم نبود برسیم به غسال خونه یا نه ولی به اولین مرده که کفن پوش بود میرسیدم...قاطی میکرد... یا مات و مبهوت نگاش میکرد و اشک میریخت ... یا اینکه حال و هواش عوض میشد و بین همه میرقصید و آواز میخوند... سر این کارش بارها کتک خوردم ...ولی چه بکنم ...رفیقیم... اصلا تو میدونی رفیق یعنی چی... یعنی اگر حتی ندونی برای چی غمناکه ...اگر حتی اون بهت نگه... میشینی کنارش و تا موقعی بتونی پیشش میمونی... اوووم! یه جورایی پای غم و شادی یه نفر بودن... ولی اون فرق میکرد... لطمه سختی از اشتباهاتش خورده بود.... شکسته شده بود.... از پای سیگار و مشروب و گریه گذشته بود... ولی اینقدر نشکسته بود که بخواد سراغ مواد مخدر بره... یا شاید ربطی به شکستن نداشت... دوست نداشت حتی اگر به چیزی هم زنده نیست سراغ تخدیر خودش بره... تا حالا شده کسی فقط بیاد پیشت که باهات حرف بزنه... از چیزهایی که ربطی هم به هم نداشته باشه... ولی وقتی ازت خداحافظی میکنه بهت بگه : - سبک شدم...تو نبودی نمیدونمــــــ....بعدش هم حرفش رو بخوره و بره... بحث ِ عرق خوری و دود و دم نیست... بحث ِ صمیمت جنسی نیست که بخوای شریکی توی یه سوراخ سرک بکشی.... بحث ِ همینه که میتونه بدونه مستی و فضاپیمایی بهش برسی... آره ! کسی باشه که بتونی بعد از همه این چیزا بری پیشش ... آره ! برای من شده... اون کسی بود که یه عمر رفیق اینجوری من بود... بعد از همه وارونه راه رفتن هام ....اون بود که راه رفتن، برای رسیدن رو، بهم یاد میداد... قدم به قدم.... خیلی روی قدمهاش قسم میخورد که حتما به جایی میرسه... اما اتفاق چی؟ اتفاق هم جز ء قانون این بازی هست؟ باورش سخته ... یک روز بی بارون ...یعنی اصلا بارون نمی اومد ...ابر هم نبود ...اصلا هم هوای بدی نبود... ولی همه چی بد شد... اون رفت.... فقط با یک اتفاق .... که شاید وقتی به کسی بگی ...میگه اجلش رسیده بود... ولی میتونم بگم ....شاید همه مقصر باشیم از رفتن کسی بدون مقدمه ... شاید اینقدر ، زمان نداشته باشیم که بتونیم ببینیم تقصیر کی هست ... شنیدی میگن : در نبرد ِ روزهای سخت و آدمهای سخت ...آدمهای سختند که میموونند نه روزهای سخت ... ولی بعضی وقتها میشه که آدمهای سخت میرند و روزهای سخت میمونند ... با یک اتفاق ... اتفاق..... اتفاق رو میشه کاری کرد؟! اتفاق، همون روزهای سخته؟ آدم ِ سخت، کدوم رو انتخاب میکنه ، که پیش نیاد؟! یعنی واقعا روزهای سخت هم میتونه کار ِ اتفاق رو بکنه ... شاید خیلی سوزنده تر...شاید خیلی تدریجی.... ولی آدم ِ سخت، همیشه میتونه باشه ..... اتفاق!!!! روزهای سخت !!! آدمهای سخت!!! . . . . . سلامی که به دنیا کرده بود ، حسابش رو داشت. گریه ایی که توی اتاق زایمان کرده بود. حسابش رو داشت... غریزی بود. سعی کرده بود به حقوق کسی تجاوز نکرده باشه. این رو هم حسابش رو داشت... اکتسابی بود. تمام زندگی رو اون جوری طی کرد که اعتقاد داشت. یادگرفت ،آدما وقتی میمیرند که خودشون رو برای مردن آماده نکردن. . . . همیشه توی ذهنش بود اگر یه روزی مقدار زیادی پول یه جا بهش بدن ، اینی که الان هست نمیتون باشه ... میترسید تغییر کنه ... حالا که جایزه اول رو برده بود ، شاید ثروتمند ترین فرد توی شهر شده بود ...ولی ...ولی.... . . . - آقا معذرت میخوام ! شما دور این استخر راه میرفتید یک سکه بیست وپنج تومنی پیدا نکردید؟ یه نگاه به صورت مرد انداخت ... نمیتونست بگه سنش زیاد بالاست ، ولی به نظر میرسید نوه داشته باشه... یه دختر بچه از دور با دست نشونش میداد بلند و میگفت: بابابزرگ پولت رو پیدا کردی؟ - آقا ببخشید سوال میکنم شما خیلی وقته اینجایید؟ گفت : - یه چند دقیقه ایی هست ! - خب! شما یه سکه بیست و پنج تومنی اینجا ها ندید؟ فرصت خوبی بود که از کابوس "تغییر" فاصله بگیره ... گفت : - سکه!؟ من میتونم بیشتر از این ها بهتون پول بدم ... مرد میان سال به برنده جایزه اول شهر خیره شد و گفت : - بیشتر !!!...واسه چی!؟...مگه پولهاتون رو احتیاج ندارید؟ دست کرد توی جیب بغل اورکوتش وچند تا از تراولها رو در آورد و دست مرد میان سال ش روبه طرف خودش کشید و تراولها رو گذاشت توی دستش... مرد میان سال با تعجب گفت : - شما ! شما! آقا، شما خیلی سخاوتمندید... - خواهش میکنم ! مرد میان سال دوباره خم شد و کف دستش رو زیر نیم کتها میکشید و زیر نمیکتها رو نگاه میکرد... و زیر لب میگفت : - باید همین جاها افتاده باشه ...آخه از همین مسیر رفتم ... وقتی ازش دور میشد بلند داد زد : آقا از لطف شما ممنونم ...دعا کنید سکهء بیست و پنج تومنیم رو هم پیدا کنم ... . . . هر چقدر ماهی لال باشه و نتونه توی آب حرف دلش رو بزنه به هر حال آب تنها جایی ِ که میتونه توش زندگی کنه... هر چقدر ماهی خویشتن دار باشه، باز نمیتونه بگه عاشق خوانندگی نیست... ماهی ها تمام عمرشون رو توی آب به تمرین لب زدن میگذرونند که وقتی ازشون خواسته شد روی یک صحنه برنامه اجرا کنند بتونند تکون دادن لبهاشون را با صدایی که پخش میشه هماهنگ کنند... بدبخت ماهی! وقتی میاد روی صحنه ما آدمها وقتی میخواد حرکت لبهاش رو با صدای روی صحنه یکی کنه ... اینقدر دنیای خودش با بیرون فرق میکنه که ترجیح میده خفه بشه ... اون در دنیای بیرون میمیره تا غصه نخوره ، یک عمر توی تنگ خودش تمرین میکرده که یه روزی بتونه دنیای درون و برون رو یکی کنه ... برای همینه که میگن هر چقدر ماهی لال باشه و نتونه توی آب حرف دلش رو بزنه به هر حال آب تنها جایی ِ که میتونه توش زندگی کنه... قورباغه از این ماهی بدبخت ترِ ! چون حداقل ماهی براش مهم نیست آب سر بالا بره یا نره تا بتونه تمرین خوانندگی بکنه ... قورباغه چقدر بدبختر ِ ! تا وقتی آب سر بالا نره نمیتونه توی دستگاه ابوعطا که دوست داره بخونه ... بقیه موقع ها یا باید شور بخونه یا دشتی.... میبینی یک زیست بودن یا دو زیست بودن زیاد فرقی نمیکنه... مهم اینه که شرایط هر کسی برای "کسی" شدن متفاوت ِ .... بچه که بود واسه این که بدونه توی دله ماهی و قورباغه چی میگذره ... ماهی رو از توی تنگ آب میگرفت...تا قبل از این که خفه بشه شکمش رو باز میکرد و دنبال دلش میگشت... بچه که بود قورباغه رو از توی جوب میگرفت و با تیغ جراحی شکمش رو باز میکرد و دنبال دلش میگشت... بزرگ که شده دنبال یکی میگرده تا بیاد سینه ء خودش رو بشکافه و ببینه توی این دل که سالهاست باهاش زندگی میکنه چقدر پر ِ.... اینقدر پرِ که اگر بهش یه تلنگر بزنی... میشنیه به ماهی یا یک قورباغه فکر میکنه و دنبال چاره برای سر بالا رفتن آب میگرده .... چقدر این آدم میتونه .....!!! . . . . . 1) - ببین هانی!مسئله اصلی اینه که تعیین کنیم آیا حرکت داده شده است یا نه. دقیقا اندازه گیری کنیم آیا مختصاتش رو متناسب با سیستم حاکم بر خود ، تغییر دادیم یا نه. بعد روی پایدار بودن این حرکت اصرار میکنیم و سیستم رو متقاعد میکنیم که همچه کاری انجام شد ِ. - خوب عزیزم !دانشمندان ِ یونانی هم در قرن سوم قبل از میلاد مسیح با این قوانین در حال تعادل استاتیکی آشنا بودن چه برسه به ما که دو ساعت میخوایم با هم بخوابیم و تو از چرا و چگونگیش برام حرف میزنی.... 2) - ببین هانی! با این چیزایی که برات گفتم نتیجه میگیریم کودک ، انسان کوچکی است که با تمرین و گذشت زمان بصورت یک انسان واقعی در میآید. - اوهوم !خب آره عزیزم! یادت باشه رفتی بیرون پنپرز بچه تموم شده ... اون شربت ِ بود واسه دل دردش گری می چر...گری وی چر...نمیدونم اسمش همچه چیزی بود یه دونه واسش بگیر... 3) - ببین هانی!بچه الان دوزاده سالشه و میتونه همه چی رو تشخصیص بده اگر مرتکب اشتباهی بشه عقلش میرسه و آثار اشتباهش رو از بین میبره ها. - نه بابا ! 100 برگ میخوان....معلمش گفته فقط 100 برگ باشه. 4) - ببین هانی! الان من و تو، تنها سرچشمه انعطاف ها و اکتسابات اخلاقیش، نیستیم داره سنش بالا میره، مرز بلوغ رو هم که رد کرده در این زمان ِ که بهت میگفتم در باطن او طوفانی عظیم برپاست - امروز خانوم همکارت میگفت بچتون داره پوست میترکونه باید مواظب باشید. 5) - ببین هانی! روابطش با اون مثل سابق پاک و بی غل و غش نیست اولین عشق و محبت دو جانبه رو داره تجربه میکنه... - دیروز از من میخواست کفش و لباسش با هم "ست" باشه کــِـی ما همچی بود یم 6) - ببین هانی! بهت میگم برای مصلحت هم شده جلوش به من دروغ نگو اون فقط برای لحظه ایی جلوی خانواده تبرئه میشه راه ِ دروغ رو براش باز نکن ،هانی! - دروغ مصلحت آمیز بود!اگر نمیگفتم از من هم کاراش رو پنهون میکرد!!! 7 ) گوشه ء اتاق نشسته بود و به گوشه ء دیگه خیره شده بود اینقدر توی زندگیش دروغ گفت که اگر یه روزی نخواد دروغ هر چند کوچیک به زبون بیاره ...فکر میکنه اون کسی که باید باشه نیست... با دروغ بزرگ شد...که پدر و مادرش بهش میگفتن تفاهم.... و بزرگترین دروغ توی زندگیش ....بزرگ شدنشه.... 8) ساعت فلان مکان بهمان دادگاه عدل(!) - چرا از همون اول و به قول خودتون از همون روز که توی رخت خواب حرف همدیگرو نمیفهمیدید ، کسی رو به جامعه تحویل دادید که کم کاری و سهل انگاری خودش رو پای شما بنویسه ... اون نمیفهمه دروازه ء تمام ِ زندگیش خودش هست ... این فرد به جرم ِ دروغ گفتن به خودش که فکر میکنه مقصر خانواده هست به یک عمر زندگی با همین خانواده محکوم میشود. صدای چکش حکم ِ بارگاه عدالت هنوز توی گوش اجتماع کوبیده میشه ... . . . . . . خیلی سعی کرده بودم توی این مدت اونقدر اعتمادش رو جلب کنم که اگر یه روز خواستم دعوتش کنم قبول کنه و مثل یه دوست بیاد از همون روز اول بهش حسودیم میشد... آرام و متین ... اون تنها کسی بود که اونجا تعصبی عمل نمیکرد... میدونستم اول نماز میخونه... اصلا منتظر همین لحظه بودم تا خودم براش جانماز رو پهن کنم ... وقتی جانماز رو پهن کردم ...خوشحال بودم چون کاملا بر خلاف ِ قبله بود... میخواستم اگر شده یکیش رو من ازش کم کنم... تمام وجودم این بود که بعد از مدتی بگم : حاجی، یه نمازش رو درست نخوند... قبله رو درست وا نیاستاده بود... خودم رفتم اون اتاق جانمازم رو انداختم و نمازم رو بستم... بعد از چند دقیقه صدای الله اکبر حاجی ، همه چی رو تغییر داد... نمازم رو شکستم ... رفتم پشت حاجی، رو به همون قبله ایی که حاجی اشتباهی داشت نماز میخوند... دیگه چیزی نفهمیدم ...بهش اقتدا کردم... الله اکبر.................................. آره آقاجون ! من فقط بلدم موعظه کنم ، به قول یارو :"بهشت رو موعظه کنم تا جهنمی نشم " گناه ِ ... سالهاست که بعد از هر سخنرانی جلوی آینه وا میسته و به خودش بد و بیراه میگه... چون تنها کسی که نمیتونه نصیحتش کنه ، خودش ِ اون موعظه تکراری دوست نداره... اون تکرار رو هم دوست نداره ... کف دستش همیشه برای سخنرانی بعدیش باند پیچی ِ همیشه آینه هایی که بهش دروغ بگند رو میشکنه به پیش روی من ، تا چشم یاری میکند ، دریاست. چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست. در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا ، دلم تنهاست ، وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست! خروش موج با من می کند نجوا: - که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ، که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست زپا این بند خونین بر کنم نیست امید آن که جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست. "فریدون مشیری" نمیدوست به این نتیجه رسیدن خوب ِ یا بد ... حس ِ داشتن چیزی فاسد در بدن که میتپه... اگر خوب باشه ، حقیقت داره یا فقط مثل باقی ِ اتفاقات روحی واقعی هست ولی میتونه حقیقت نداشته باشه... عادت کرده بود به خاطر اون اخلاق خودخواهانش ، واقعیت زندگی ِ خودش رو حق بدونه... البته این خاصیت توی زندگیش، هم مزیت داشت، هم مضر بود... مزیتش اینه که وقتی آدم یک واقعیت توی زندگیش اتفاق می افته یا در شُــــُرف ِ اتفاقه یا تصمیم به اتفاقش داره، "حق" بدونه پس حتما آدمی متکی به نفس و آگاه و حقوق دان یا بشر شناس یا بهتر بگم سرد و گرم چشیده ایی هست... و ضررش، اگر واقعی باشه و اذعان کنه واسه اون حقه ولی در اتاق تنهایی افکارش یعنی وجدانش، حقیقت بودنش براش سوال باشه میشه وضعیت اون ... سردرگمی... حالا میرسیم به جایی که واقعی هست ولی نمیدونه حقیقت داره یا به قول معروف حقش ِ یا نه... اینجاست که گیر کرده ... زمین و زمان رو بی صاحاب میدونه، زمین رو مال ِ خودش و زمان رو برای کسی که ازش استفاده کنه میدونه... و از اونجایی که احساسش بهش میگه علاف بودن این - که روی کره خاکی فقط به بیکار بودن و صبح تا شب کارهایی رو ردیف کردن و گاهی هم حادثه هیجان بخش زندگی باشه - نیست .... پس خودش رو یه موجود علاف فرض کرده... میگه حتی نمیتونه به چیزی معتقد باشه... نمیتونه اعتقادش رو به زبون بیاره مثل باقی آدما ،درخواست کنه ... از کی و چطورش بماند ولی همین کافی که میدونه با این وضعیت نه زمینش رو داره نه آسمونش به تعبیرِ دیگه، نه دنیاش رو داره نه آخرت... این آدم معجزه میخواد...نه برای حجت ! که فقط برای شروع ... همه چی رو در حد ِ خودش میدونه ولی ...... . . این داستان سالیانیست که برای رهایی از پیشگفتارش نویسندش هنوز داره مقدمه چینی میکنه... اگر ازفصل اول و دوم و سوم و... فاکتور بگیریم ، میدونه که آخر این کتاب ، قبل ِ نقطه ء آخر نوشته میشه : او رستگارشد. یا به آن چیزی که به او وعده داده شده بود گرفتار شد. هنوز هم که هست ، فکر میکنه بعد از این دوجمله ، کلمه ایی میتونه باشه که اگر چه مثل فیلمهای ایرج قادری "پایان" نیست ولی یه چیز توی این مایه هاست.... رهایی یا ... نمیدونم چرا کلمه دومی رو نه میتونه بنویسه نه به زبون بیاره... اولین باری بود که تمام و کمال در طی ِ موجودیتم این حس رو تجربه میکردم. همیشه به هر علت و طریقی می خواستم بدی خودم رو به خودم نسبت ندم. به طور رسمی چند لحظه دیگه میبایست جواب گوی تمام لحظاتم باشم. پزشک تمام سعی خودش رو کرده بود. ولی قلب ، مدتی بود متوقف شده بود ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هر چه دلم خواست...نه آن شد هر چه خدا خواست...همان شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اتمام ِ پیام .................... جوری بریده بود که اگر توی مراسمشون نبودم میگفتم اولین عروسی که لحظه به لحظه لباسش قرمز میشد رو دیدم... میگن عروس لباسش سفید .... میگن عروس وقتی سفید میپوشه ....نشون میده که چقدر پایبند دلشه ... میگن لباس عروسی رو سفید انتخاب میکنند تا به داماد بگن ...سپیده ...چرکینش نکنی... دست کسی رو میگیری که از امروز میخواهید توی دفتر نقاشی زندگی خطها بکشید و نوشته ها حک کنید... نفس میزد... جوری نگاه میکرد به زمان و مکان انگاری تمام لحظه های عمرش رو برای امروز پشت سر گذاشته... میچکید... خون.... از لباس سفیدش... میومد ... اشک ... از چشمای منتظرش... میرفت... نفس... از گلوی خشکید ه اش... چند دقیقه بیشتر دیر نکرده بود ولی بهش گفته بود اگر نیای من میرم.... وقتی پسر جلوی دختر قول میداد ... گل های یاس رو توی موهای خرماییش جا میداد... با دست دیگش موهای ریخته شده دختر رو از روی صورتش کنار میزد... وقتي قول و قرار گذاشتند ... دختر خودش رو با طبيعت مشغول کرد تا پسر بياد ... . . . حالا دیگه وقت رفتن بود.... حالا دیگه وقت ِ چشیدن بود... مرگ.... زندگی... دو مقوله ایی نبود که هیچ وقت بشه با یکی بودن بهش فکر کرد... اون هم همین رو میگفت ... همیشه .... مکرر... مصمم... بیا دو تا بشیم ... بیا از هم جدا بشیم ... بیا از هم جدا بشیم و بعد یکی باشیم... یک روح در دو بدن... کسی از پسر خبر نداشت... پسر رفته بود عاقد رو بیاره... مثل همه نبود ... اون تنها بود... خودش میبایست عاقد رو بیاره .... به دختر قول داده بود سر موقع برسه ... امروز روز ِ یکی شدن بود... روز جدا شدن از تمام لحظه های جدایی... داستان رمئو و ژولیت نبود که یکی بمیره و دیگری خودش رو به خاطر اون بکشه و بعد همزمان در کنار هم برن که نتونستن دوام بیارن... داستان لیلی و مجنون نبود که لیلی رو از مجنون بگیرن ... . . . بریده بود... خون جاری بود... لباس عروس خون آلود شده بود... . . . عروس فضول قصه ما کیک عروسی رو ناخنک زده بود.... عروس بازیگوش قصه ما به قولش عمل نکرده بود .... قرار بود با هم کیک عروسی رو بخورن... وقتی پسر بیرون رفت ... دل شکموی عروس ما دوام نیورد یه چاقو کوچولو رو برداشته بود ... یواشکی دور از چشم همه .... توی تاریکی یه تیکه از کیک رو میبرید که چاقو دستای نازش رو بریده بود... حالا هم دیگه دیر شده بود... دیگه نمیتونست به داماد بگه من واسه تو صبر کردم... عروس ما واسه خورد یک کیک که یک شب هست در زندگی میباست چند دقیقه صبر میکرد... حیف.... وقتی کنار داماد باشه و کیک رو بخوره اگر دستش هم ببره ، چیزی رو حس نمیکنه... حالا جواب داماد رو کی میخواست بده ... . . . من ِ من ِ کله گنده ... من ِ من ِ کله گنده ... . . . . . . خب بابا ! حالا مگه چی شده... کلی احساسات ریختم وسط ...چرا فحش میدی؟!.... . يه موقع هست که آدم دلش دنبال يه پنجره ميگرده که پشتش به اميد بارون بايسته.. منتظر بمونه و توي صورت پنجره واسته و شيشه رو ها کنه…
بعد روي بخار شيشه اون چيزي که توي دلش و به خاطرش منتظرش مونده بنويسه…
هر چيزي که توي بخار شيشه جا بشه ميخواد بينويسه يا بکشي…
واسه يه داستان کوچولو فکرم هم کار نميکنه زماني به خودت ميايي و ميبيني ! سه تا شدن ، هميشه آرزوي هر خانواده ايي هست... ولي هيچ نسبتي غير از تعهد بين اون سه تا نبود... احساس میکنم جوجه گنجشکیم که به جای پریدن راه رفتن رو یاد گرفتم... فکرش رو بکن بعد از ابر، بارون میاد ، البته نه هر ابری... بعدش آسمون که داره صاف میشه، رنگین کمون میشه... اونوقتش اگر بال داشته باشی و بتونی بری پشت رنگین کمونه... میتونی دنیا رو رنگی ببینی.... بده دنیا رو آدم ، رنگی ببینه...آقای دکتر شما بگو...شما که بهتر میفهمی... وقتی اینا رو گفت سرنگ رو فرو کردند توی بازوش... باور کنید ، همه چی روی حساب انجام شده بود... من نمیباست الان پیش روی شما باشم... عرض میکنم!... بله شما یه لحظه اجازه بدید من موضوع رو برای شما میشکافم... اونجوری که به سمعتون رسوندن اشتباه هست... من خودم مامور به این کار شده بودم... نمیدونم چی شد که همه چی یک دفعه جا به جا شد... هدف چیز دیگه ایی شد ... بله! شما درست میفرمایید ! ما با هم قرار گذاشتیم تا شازده رو نبینید از سر تقصیرات من نمی گذرید... آقا به خدا! میدونم شما به ازای چیزی که به من دادید توقع داشتید به موقع به دستتون برسونم... ولی خب! من توی این بازی فقط نیستم .... اگر یادتون باشه ...پیش بینی کرده بودم ... شما قبول نکردید...شما فقط میخواستید بدست بیاریدش... اگر به خاطر داشته باشید من بهتون جوانب کار رو گوشزد کرده بودم... خیر! خیر! بله! بله! تمام تلاشم رو کرده بودم... ولی وقتی تصمیم گیرنده من نبودم ...نمیشد .... یعنی بیش از این در حیطه اختیارات من نوشته نشده... بله! درسته ! نخیر ! اگر شما اون رو به اسم من زده بودید ... من میتونستم وکیل شما باشم... ولی این اشتباه شما بود... وکالت نداشتم... حق هیچ گونه عملی هم نداشتم... قانون همیشه همینی که الان رخ داده بوده و هست... با تمام قدرت گوشی رگ ِ عصبی مابین رو قطع کرد... سالها بود که پشت یک سری میله ء استخوانی شکل، انجام وظیفه میکرد... کار اولش فیزیکی و برای حفظ حیات بود... میحطی با رنگ کافی شاپ های وسط شهر... قرمز و سیاه ... سرویس دهنده دو قشر... قرمز و سفید.... ولی کار دومش همیشه میبایست از طرف مقامات بالا تعریف بشه... "دل" اگر بیست و چهار ساعته کار میکرد نمیتونست جواب گوی ِ مقامات بالا بشه... خیلی از دست فرمانده ناراحت بود .... کاری رو به او محول کرده بود که در حیطه اختیاراتش نبود... میبایست همیشه دوستی فرمانده"عقل" و "دل" ی از میدان و بدنی دیگر رو حفظ کنه... کم کم داشت زودتر از موعد مقرر فرسوده میشد... بارها به فکر بازنشتگی یا بازخرید خودش افتاده بود... ولی میدونست اگر کار اولش رو ول کنه ... دیگه حتی نمیتونه توی ظرف یخ بیمارستان ها برای ورود به بدنی دیگه توی صف بیاسته ... فرمانده خواهنه "دل" ی دیگه شده بود... فرمانده "عقل"، اگر اطلاعاتی جمع میکرد و میدونست هنگام ورود شاهزاده است... بلافاصله " دل " ِ خودش که کارمند چندین و چند سالش بوده رو راهی میدان کار زار ِ روزگار میکرد... دلی که "عقل" خواهانش بود ... شاهزاده ایی بود که توی قصر ِ تن ِ دیگری به تاپ و توپ روزانه مشغول بود... میبایست ، در وحله ء اول طرح دوستی با فرمانده ء تن ِ دیگری بریزه تا بتونه با " شازده دل" قرار و مدار بگذاره... فرمانده هم دیگه خسته شده بود... علت!؟............. دل ِ دیگری داری ستاد فرماندهی بود... و او فقط یک فرمانده ناشناس بود... برای ریختن طرح دوستی ِ ، یک فرمانده، با چندین فرمانده ء تن، انعطاف ِ بسیار لازم بود... لازم هست ... لازم خواهد بود... همیشه همین طور بوده ... ولی فرمانده همیشه میخواست با یک فرمانده رو در رو باشه.... یک ، روبه روی، یک........ اگر حرف فرمانده "عقل" ها در مورد " دل" ها می بود... حتما باید اینگونه باشه.... ولی زمانه کمک ِ " دل " ِ فرمانده نکرده بود... "دل" بازنشستگی میخواست... تن هم دیگه توانایی نگه داشتن این " دل " ِ خودش رو نداشت!!! کلاس ِ افزایش توان برای "دل" باید ساخته میشد... "دل" عجیب سردرگم شده....... "دل" توی تن گم شده......... "دل" حتی با فرمانده ء تن هم رابطه اش شکر آب شده...... "دل" همه چی رو میدونه و هیچی نمیدونه.......... "دل" میبینه و چیزی به ستاد فرماندهی "شازده دل" ِ مقابل نمیتونه بگه... فقط میتونه براش آرزوی ثبات قدم کنه...... و خوشحال ِ که "شاهزاده دل" ستاد فرماندهی رو میپذیره و عمل میکنه... "دل" هنوز میتپه...... "دل" هنوز کار میکنه.... "دل " هنوز میتپه و کار میکنه.................................... میخوام اعتراف کنم ... میخوام به اون چیزهایی که انجام دادم و دروغ بوده اعتراف کنم... مگه چقدر امکانات لازم داره یک اعتراف که بشه همه چیز رو به یکی حالی کرد... یه قلم وکاغذ ... بعدش آزاد و رها... بعد بشین درباره ء من قضاوت کن... اگر خواستی دوباره میای پیشم... اولین اعتراف ، تمام مطالبی که تا حالا اینجا خوند ی ، دروغ و برگرفته از خیالات من هست... تمام حرفهای قلبمه ، سلمبه ایی که برات نوشتم علتش این بود که میخواستم برای خودم نگهت دارم ... تمام عکسهایی که گذاشتم هیچ ربطی به موضوع نداشت و فقط میخواستم گمراهت کنم ... دروغ...دروغ...دروغ .... خوشی هایی که برات نوشتم دروغ بود... خنده هایی که برات نوشتم دروغ بود... سختی هایی که برات نوشتم دروغ بود... میخواستم بهت ثابت کنم یک نفر چقدر توی خیال پردازی و خیال بافی میتونه پیش بره... اونقدر که ندونه اصلا برای چی داره این کار رو میکنه... یه عادت ... که بنویسه و تو بخونی بهش بگی آفرین... ولی دیگه تمومه ... دیگه بسه ... هر چی که تا به حال نوشتم و تو خوندی کافیه... اگر از امروز بخوام توبه کنم که دیگه برات چیزی نمی نویسم که دروغ باشه ، بزرگترین محبت رو نسبت بهت انجام دادم... میدونستم از همون اول هم که وقتی نوشته ها رو میگذاشتم برات اینجا ... تو به تمام احساسات من آگاهی... به تمام دروغ های من آگاهی ... ولی نمیدونم چرا، اینقدر طول دادی... تو همون اول که اولین نوشته ها رو میگذاشتم میتونستی بگی : این تو نیستی... آره ! من خواستم اونی باشم که تو در سالهای اخیر میخواستی... وگرنه من هم برای خودم زندگی داشتم...من هم میخوام همون جور که دوست دارم زندگی کنم... چقدر تو خودخواهی که حتی حالا هم که رفتی ... نمیگذاری من خودم باشم... میدونی هر دفعه که میخوام بیام سر خاکت... چقدر باید با خودم کلنجار برم که تو نمردی...و میتونی نوشته های من رو بخونی... ببینم ، اصلا این صندوق کنار سنگ قبر که برات گذاشتم رو باز میکنی؟ نمیدونم چرا موقعی که می رفتی بهت قول دادم تا موقعی که نفسم بالا میاد ... برات از این دنیا بنویسم... تو مگه خودت نمیبینی... آره! دنیا اونقدر ها هم که میگم زیبا نیست ... دنیا اونقدر ها هم که میگم زشت نیست... ولی میدونی یه حسی هست که وقتی میام اینجا و برات از دنیایی که تو توش نیستی مینویسم... احساس میکنم دروغ میگم... احساس میکنم زمین و زمان و مکان و آدماش رو نشناختم ... اگر دیدی امروز یه ذره عصبانی شدم و اینقدر بد خط روی کاغذ نوشتم... واسه خاطر اینه که ، خیلی وقته ازت دورم... خیلی وقته که دوست دارم نامه آخرم ، وصیتم باشه... تو نمیدونی .... چقدر بی عزیز بودن سخته... تو زیر ِ زمین ، خوابیدی و حتی نمیای نوشته های من رو از تو صندوق برداری... حداقل به عکسا نگاه کن.... ببین چقدر پیر شدم... ببین هنوز خودنویسی که به من دادی سر جیبم هست... ببین هنوز میخوام بهت دروغ بگم که دنیا رو بدون تو میتونم تحمل کنم... باشه... این دفعه هم حرفی نزدی... . . کاغذ رو تا کرد و یه بوسه به کاغذ زد ... از لای شکاف صندوق انداخت توش... روی دو تا زانو پایین سنگ قبر نشست... سرش رو گذاشت روی سنگ و ها های گریه کرد... معلوم بود خیلی براش عزیز بوده... وقتی آب رو روی سنگ میریخت با قطره های اشکش قاطی میشد و بعدش یه کف ِ دستش روی قبر میکشید تا گـِــل از روی سنگ شسته بشه... با اینکه زیر بارون نشسته بود ... ولی میخواست خودش دستش رو روی سنگ بکشه ... چقدر آسمون و دل او به هم شبیه بود... وقتی اشکاش بند اومد ... آسمون هم آروم شد... . . . هنوز یاد تو ازیادم نمیره چرا عشق از دل ِ آدم نمیره حنای خلقت آدم از عشقه نمیره هر چی از یادم از عشقه منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن کمک کن باز بشکن دونه دونه بریز آیش نرم و عاشقونه محبت کن در این آشفته حالی نمونه مکتبم از عشق خالی نصیبم کن که عاشق پیشه باشم به این آشفتگی همیشه باشم منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن کمک کن باز بشکن دونه دونه بریز آیش نرمو عاشقونه بزن باد بهاری تازه ترشم بزن از کار دنیا بی خبرشم بزن تا سیم آخر آیی جدایی هلاکم کن از این عشق خدایی منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن منو درد جدایی وای برمن از این عشق خدایی وای برمن . . . . . . . خواننده تیتراژ آخر : فرزانه خيلي سخت بود ... ظرف 5 ساعت مي بايست يک سال رو تجزيه و تحليل کنم... من دو زانو او متکی به پشتی... يکي مرد ... يکي... کاشکي ميشد ماهي هاي توي تنگ زندگي رو يه جوري ازشون به نحو احسنت نگهداري کرد... نشسته بود با نک ِ خودنویس با بالای ابروهاش بازی میکرد... گاهی لباش رو از هم باز میکرد، انتهای خودکار رو میکوبید روی دندونای زردش ... وقتی توی اتاق میرفتی و اون رو به این صورت میدیدی...میبایست بدونی داره به چیزی فکر میکنه... سوژه جدیدی به ذهنش رسیده ... اول سوژه رو برانداز میکرد... اگر میدید به قد و قواره های خواننده میخوره... تصویر سازیش میکرد... هدف از نوشتنش رو یک بار با نوشتن داستان مرور میکرد... بعد دو سه بار میخوندش ... اگر با داستانی که نوشته بود حرفش رو زده بود...دیگه پارش نمیکرد... در خودنویس رو میگذاشت... مداد مشکی رو بر میداشت و شروع میکرد به پس و پیش کردن جملات برای زیبا شدن متنی که تا چند دقیقه پیش نوشته بود ... یک ساعت.... ده ساعت.... یک روز.... یک ماه... فقط بالای کاغذ نوشته بود ...."مشورت"....... انگار ایندفعه سوژه حجیمی گیر آورده بود که نمیتونست حتی روی کاغذ اون رو بنویسه... یه روز که از کنار اتاقش رد میشدم ... تصمیم گرفتم برای جواب به کنجکاوی خودم سوالی ازش بکنم... چند بار صداش کردم... توی عالم خودش غرق شده بود... یواش رفتم کنارش نشستم گفتم : - مرد مومن میدونی چند روزه که ننوشتی... میدونی چقدر دوست دارم آخرین نگاه به اطراف رو در قالب یک داستان بخونم ... باهات کل کل کنم ... بهت بگم اونجوریایی هم که تو میگی نیست... نگاهش رو از گوشه اتاق برید و انداخت روی صورت من... لبخندی زد ... توی نگاهش فشار عجیبی دیده میشد... نک خودنویس رو چند بار روی میز زد و گفت ... + میدونی! این دفعه داستان نیست .... این دفعه خیالی نیست... این دفعه آخرش نمیشه گفت : " خوبه که قصه است "... این دفعه زندگیه.... این دفعه نفس کشیدنه ... این دفعه من نیستم یک نفر دیگه هم باید بنویسه... منتظرم اون هم بنویسه.... وقتی این داستان رو شروع کردم ...فاصله ایی مابین این دنیا و اون دنیا یک شبه جلوم رو گرفت و گفت... برو که نوشتم برات.... حالا که اینجا رسیدم میبینم خیلی جاهاش رو حتی نمیتونم جمله سازی کنم چه برسه داستانش کنم ... آره ! من کم آوردم... من اونقدر نگاهم ریزبین نبود که ببینم آخر زندگی خودم چی میشه... میخواهم بخوانم .... بببینم.... بشنوم.... تا حالا هم خوانده ام .... دیده ام ... شنیده ام ... ولی برای نوشتن .... اما این دفعه برای زندگی کردن.... میخواهم گوشی که هنوز شنوا هست رو به دیوار شهر ...کشور ...دنیا میخ کنم
تا بتونه هر چیزی رو بشنوه... باید بخونم.... باید بشنوم.... باید ببینم... هر آنچه که دورو برم میگذره... هر آنچه که به گونه ایی تاثیر بر زندگی من دارد... هر آنچه که من بر وجود آن تاثیر گذارم ... و هر آنچه که میتونه حل معما رو ساده تر کنه... گوشم رو باز کنم ، تا بتونم قسمت نانوشته این داستان زندگی رو خودم بنویسم... . . . بعدش نشست چیزهایی که جدیدا از گوشه و کنار خونده بود و براش جالب بود... به من نشون دادن ... قصد داره که با همه شریک بشه... چیزی رو که براش مهمه و میتونه برای تو هم مهم باشه شریک بشه... . .. http://www.niooshgah.persianblog.ir .. . مهمونش باش.... در صورتی که اونجا فقط نقل قول میکنه... اما حتما چیزی نظرش رو جلب کرده که برات گذاشته اونجا... اگر به اینجا سر میزنی به اونجا هم بزن... شاید کسی چیزی رو دیده که من و تو ندیدیم ... شاید عینک زندگی اون افراد رو بشه واسه یه لحظه هم که شده به چشم زد... فوقش دوباره برش میداریم... مهم اینه که بخونی.... شاید روشنایی باشه در ادامه مسیر.... http://www.niooshgah.persianblog.ir یه احساسي گه گاهي سراغ یک موجود مياد ...اون هم غلبه شرايط بر " من ِ" واقعيشه... يك سري آدما هستند حالا چرا اين عكس مگه من پروانه هستم كه فكر پرواز اونقدر توي بالهام رسوخ كرده كه آلودگي اطرافم هنوزميتونم همزيست افرادي باشم كه تا آخر عمر از شرايطي كه در اون بوجود اومدند ناراضي هستند و زانو غم بقل ميكنند نه هيچ کس نميخواد پروانه ای اينچنين باشه... ولي مثل پروانه دوروشون دوست دارم بچرخم و حداقل اون رو به بال و پرواز و رنگ ولعاب خودم راضي نگه دارم اگر از صنعت و سياست خاكستري گه گاهي رنگ آلوده به بازتاب عكس العملهاي ناخواسته خسته از افسردگي لاغر از ديدن و شنيدن و خوردن و نشستن اگه يه روزي همين رنگ و بال و پرواز و پراونه هاي اطراف نباشند اين صفحه يه دست ميشه يكنواخت براي هميشه سكوت تا ابد
وقتی میخوای پروانه باشی حتما باید یه روزی کرم بوده باشی...
ولی وقتی یه گوساله ایی خیلی سعی کنی بالابری ،
نمیفهمی گاو یعنی چی ؟!
توی دو کلمه : ما ما !
میگفت دیگه از زندگی خسته شده و حداقل میخواد من از مزایا استفاده کنم.
چند سالی بود بیمه عمر بود
خوشگلم ، میترسم امشب دیر برسم خونه ، نتونم بهش بگم :
بابا ! اگر خودت رو بکشی ، بیمه عمر شامل حالت نمیشه.
اما امشب عزیزم ،چقدر ناز شدی!
نمیدونه دارم از این کار پول در میارم ، شکم دو تا بچه رو سیر کنم.
- خوشگل خانوم! امشب لبات رو چند بخرم
+ لبای من فروشی نیست خوش تیپ، اجاره اییه.
- خب خودت چی، امشب اجاره همش چقدره ؟
+ اجاره؟
نگاش که به بچه های عقب ماشین افتاد
فهمید مثل شوهر خودش ، داره یه زندگی رو خراب میکنه.
سرش رو انداخت پایین و به مسیرش ادامه داد.
هر روز وقتی میرفتم سر کار جوری برنامم روتنظیم میکردم
که روی ماهش رو ببینم
میخواستم هر چی داشتم بهش ببخشم، تا دستش رو بگیرم و زیر بارون قدم بزنیم
ولی آخه تمام داراییه من همین روزنامه ها بود.
اینقدر همشهری صد و پنجاه تومن میفروشم ، تا بتونم یه حلقه طلا براش بگیرم.
روزنامه....روزنامه ....همشهری، ورزشی....روزنامه

وقتی فصل عوض میشه از لونش بیرون میاد نشونه اون فصل رو تست میکنه ودوباره بر میگرده به لونش.
خواسته خودش نیست تجویز وجدانشه.
باید سه سال تویجنگل مثل حیووون زندگی کنه تا قدر ِ شادی و غم رو با هم بدونه.
نسخه دکتر ِ اینصفته .
مغرور شده.
باید بشکنه.
هميشه يه نقطه هست که آدم (توجه کن ميگم آدم نه تو !) وقتي بهش ميرسه ديگه خوشبخت تر و شادتر از اون توي دنيا نيست.
هميشه يه نقطه هست که آدم (توجه کن ميگم آدم نه تو !) وقتي بهش ميرسه ديگه غمگين تر و نا اميد تر از اون توي دنيا نيست.
هميشه يه نقطه هست که آدم (توجه کن ميگم آدم نه تو !) وقتي بهش ميرسه ديگه شادتر و اميدوارتر از اون توي دنيا نيست.
هميشه يه نقطه هست که آدم (توجه کن ميگم آدم نه تو !) وقتي بهش ميرسه ديگه فرق هيچ کدوم از اينا رو نميدونه و واقعا فرق نقطه رو که يک زمان يا يک لحظه هست رو با يک خط که ميتونه تمام مسير زندگيش باشه رو نمي فهمه...
ميگم سلامتي تنها چيزي هست که ميتونه يکي داشته باشه ولي به روي خودش نياره !
هميشه يک نقطه هست که اگر بالاش رو نگاه کني ميبيني سالم نيستي و اگر پايينش رو نگاه کني ميبني سلامتي! که تو ، خيلي هنوز مونده تا زمين گيربشي.
فقط ميخواستم اين رو بگم ، نسبت به نقطه ء پاييني خودت ، قدر ِ سلامتيت رو بدون...
قدر بي نقص بودنت رو بدون...
قدر اينکه ميتوني فکر کني و تصميم بگيري رو بدون...
قدر ِ اينکه ميتوني ليوان آب رو خودت بگيري دستت و بياشامي رو بدون...
قدر ِ داشته هات رو بدون...
مواظب خودت باش!

خوشحال و شاديم ، ما با نشاطيم
- دخترم براي چي اين شعر رو ميخوني...
- به خاطر اينکه از امسال ميتونم ، بخونم و بنويسم...
- قصه دوست داري؟
- آره!
- تا حالا کي برات کتاب قصه ميخونده ...
- مامانم ...ولي از امسال خودم ميتونم کتاب قصه بخونم ...
- تا حالا فکر کردي اولين کتاب قصه ايي که ميخواي بخوني چي هست...
- نه! ولي اولين کتاب قصه ايي که ميخوام بنويسم ، کتاب زندگي هست ...
- مگه تو چند سالته که ميخواي کتاب زندگي رو بنويسي...
- هر چند سالم باشه! من هفت سالمه ...هفت سال عمريه ...هفت سال 84 ماه ِ ...هفت سال تقريبا 30660 روز ِ...هفت سال 735840 ساعت ِ ....هفت سال 44150400 دقيقه است ...هفت سال 2649024000 ثانيه است ...هفت سال ...
ببخشيد آقا ...شما چند سالتونه ؟!!!!!.....











تا موقعي که بارون مياد …
پس کي مياي…
آخه تاکي…
خيلي پستي…
زندگي…
دروغ
به يادتم…
شايد هم يه قلب بکشي ….
دنبال يه پنجره ميگردم که پشتش بايستم و منتظر بارون بشم…
مگه يه بارون کوچيک معجزه است…
پس چرا همه ميگن تو منتظر ِ معجزه ايي…
آره! بد جوري عادت ِ حرکت ِ خون توي رگهام رو جديدا حس ميکنم…
ديگه نميتونم از پس يه کار کوچولو بربيام…(باز بايد بگم ميتونم!؟)
فکر کردن به يه برنامه ساده هم شده برام کاه رو کوه کردن…
دلم يه کليد ميخواد که وقتي بارون مياد پنجره رو باز کنم تا بارون رو حس کنم…
دلم پنجره ميخواد…
دلم بارون ميخواد…
دلم کليد ميخواد…
ولي معجزه نميخواد…
خيلي انرژي از دست دادم….خيلي…..
خيلي از اون موقع ها گذشته که قرِ کمرِ ايروني بريزم رو فرشو بخونم…
امشب پرو بال دارم…شور دارم …حال دارم …امشب تو اين سينه دلي خوشا بر احوال دارم…
امشب ميخوام…..امشب ميخوام…..
هيچي فقط يه پنجره ميخوام که بتونم ……. 
.
نه! اين فقط يه خواسته ست…
آخه من ! يه پنجره ميخوام فقط.....
زياده!!!!!!!!!
خيلي عجيب بودي...الان نيستي...
خيلي گمشده بودي ....الان نيستي....
خيلي ناشناخته بودي ....الان نيستي....
زماني به خودت ميايي و ميبيني!
همه گوش و چشم بودي...الان نيستي...
همه دل و ناي بودي...الان نيستي....
همه پاک و سپيد بودي ...الان نيستي...
زماني گذشته،ولي هنوز به خودت ميايي و ميبيني !
همه خودت بودي...ولي الان نيستي...
بزرگ شدي...
تجربه کردي...
زمين خوردي...
پاشدي....
خنديدي...
گريه کردي...
بارون رو ديدي...
همه ء آدم برفي ها رو خودت با دستاي خودت ساختي...
دل يخي آدم برفي ها رو خودت آب کردي...
ولي الان حتي يه خار که بره توي دست باغبون گل ِ زندگيت ،هم نيستي...
اما همه حرف شدي...
همه رويا شدي...
همه باد شدي...
همه خرابه و آشغالدوني خاطره شدي...
ولي ميدوني يه روزي دوباره به همين نقطه ميرسي و ميبني اين هم که الان ميگي نيستي....
مادر ، پدر و فرزند...
يکي دلش اونقدر بزرگ بود که دريا صداش ميکردند...
يکيش اينقدر بلند پرواز بود که آسمون صداش ميکردند...
اون يکي هم آنقدر خاکي بود که زمين صداش ميکردند...
لجن، باتلاق ، مرداب .... اسمشون عوض شده بود ...
حالا ميتونستند دست به هر کاري بزنند...
اما همیشه اینجوری نیستا، مثلا وقتی بارون میاد دلم هوس دمپایی میکنه...
البته ترجیحا ابری باشه بهتره...
دنیاش رو برای چند ساعت دزدیدند...

ترسيده بودم ...
ميگن به حسابت برس تا قبل از اينکه به حسابت برسند...
آره! از اينکه نتونم چيزي براي فکر کردن وتجزيه و تحليل توي سال 84 پيدا کنم ،
ترسيده بودم.
تعداد مهم نبود...
کميت و کيفيت کار رو هم که خودم نميتونستم تشخيص بدم...
شروعش مشکل بود...
پايانش به مراتب مبهم تر و منزجر تر از اولش...
خستگي ...دلمردگي ...افسردگي...
بزرگترين دروغ رو به خودم گفته بودم :" من ميدونم دارم چکار ميکنم "
فکر کنم بهترين کاري بود که ميتونستم انجام بدم .
دروغ به خود چيزيه که باعث ميشه دست به هر کاري بزني(!)
گشتن و پيدا کردن دروغهاي که به خودت گفتي توي يک سال مشکل نيست...
ولي وقتي مغرور باشي و با خودت بگي که مغرور نيستي...
مشکله دروغهاي به خود گفته ات رو بتوني پيدا کني...
"از عاقبت کار آگاه بودم"
"براي هر کاري دليلي داشتم"
"نخوابيدم"
"تلاش کردم"
فکر نميکردم اینجوری بتونم به خودم دروغ بگم...
يک سال به اندازه 10 سال گذشت...
براي چي دست و پا زدم !؟
که يک سال بره روي عمرم و فقط سال رو به يک روشي پر کرده باشم...؟!
از خودم و از هدفم حالم به هم خورد...
سالهاست که سال جديد رو با حس تنهايي نو کردم...
بي سفره هفت سين ...
تنها با يک احترام از ته دل ...
دو نفر با يک وابستگي آسموني با نگاه به تحویل سال سر یک سفره...
من و کسي که اگر به زبون با هم متفاوتيم با تمام وجود سلامتيش رو ميخوام...
دم سال تحويل به من گفت:
"زنده ها زندگي ميکنند ، مرده ها مردگي"
جمله قديمي بود....
ولي براي يک سال پر از تنش ...سختي... انتظار...اميد بخش بود....
کاش اينقدر فرصت داشتم تا دو دو تاي کارو بارام رو خودم به دست بگيرم...
.
.
.
سال نوي پر برکت چه مادي چه معنوي (برات با هر مسلکي) آرزومندم ...
هشت روز گذشته ...
چند تا ماهي سر سفره هفت سينت موقع شروع سال گذاشته بودي؟
الان چند تا ازشون مونده !!!
يکي پريد بيرون...
توي آب يخ انداختي يا ذغال !؟
...شايد آب رو عوض کردي!!!
يادم باشه يادت باشه هشت روز گذشت و توي بعضي از تنگها هنوز ماهي هست
وقتي نگاشون ميکني...
توي تنگ دارند ميگن ...آب....آب....آب...
و فقط تو ميبني يه موجود از دهنش داره حباب مياد بيرون...
و اون هنوز زنده است...و شنا کردن بزرگترین هدفش هست...
.
.
.
.
.
.
.
باز هم يک سال نو متفاوت از سال قبل براي تک تکتون آرزومندم...
شاد و خندون باشی تا بتونی با فراق خاطر توي درياي ذهن و دلت شنا کنيد...




