...میان قدم های شبانه ...

 

 

 

امروز  یاد خلبان ِ  مسافر کوچولو افتادم …

 

گفتم بد نیست یه بار دیگه هم بهش گوش بدم …

 

گذاشتمش و پــِلـِی کردم و خودم رو روی تخت انداختم و انگشتای دستهام رو به هم

حلقه کردم و انداختم پشت سرم …

 

رسیدم با اونجایی که خلبان بعد از تعجب از خوشحالی مسافر کوچولو مِن بابِ خورده

شدن "بااوباب"   توسط بره با خودش میگه :

 

 

 

" من برای اینکه به تنهایی از این راز سر در آرم …ناچار شدم حسابی کله رو به کار

بندازم …راستش اینکه توو اخترک امیر کوچولو هم مثل سیارات دیگه ، هم گیاه خوب

به هم میرسند و هم گیاه بد …یعنی هم تخم خوب ِ گیاه ِ خوب به هم میرسید…هم

تخم بد گیاههای بد …اما تخم گیاه دیده نمیشه …اونا زیر خاک به خواب میرند تا اینکه

یکیشون هوس ِ بیدار شدن به سرش بزنه …اونوقت  کش و قوسی میاد …اول با

کمرویی شاخک باریک خوشگل بی آزاری به طرف خورشید میدونه …اگه این شاخک

، شاخک تربچه ایی ِ گل سرخی چیزی باشه میشه گذاشت واسه خودش رشد کنه

…اما اگه گیاه بدی باشه به مجردی که دستش رو خوند ریشه کنش کنه …

 

باری تو سیاره امیر کوچولو …

 

گیاه تخمه های ِ وحشتناکی به هم میرسند …

 

یعنی تخم درخت  "بااوباب"  که خاک سیاره حسابی ازشون لطمه دیده بود …

 

"بااوباب"  هم اگه دیر بهش برسند دیگه هیچ جور نمیشه حریفش شد …

 

تموم سیاره رو میگیره و با ریشه هاش سوارخش میکنه …

 

اگر هم سیاره خیلی کوچیک باشه  و"بااوباب" ها خیلی زیاد باشند …

 

 

پاک از هم متلاشیش میکنه …

 

آخ!‌امیر کوچولو …

 

اینجوری بود که من کم کـَمَک از زندگی محدود و دلگیر تو سر در آوردم …"

 

 

 

به اینجا که رسید روی تخت نیم خیز شدم و توی آینه قدی روبه روم خیره شدم …

 

یه "بااوباب" رو کنار بدنم دیدم …

 



 

 

تا اومدم دقت کنم …حواسم به تقویم کنار آینه پرت شد…دیدم امشب نونزدهم ماه رمضون ِ …

 

الان سحر و یه سری احیا نگه داشتن …

 

دوباره تو آینه رو نگاه کردم و دیدم …آره درست دیدم …یه دونه  "بااوباب" همسن

خودم کنار خودم داره بزرگ میشه …

 

این قدر خیره شدم که توویه سفیدی دیوار پشت سرم محو شدم …

 

 

 

رو به رو آینه یه مرد نشسته بود …

 

نمیشد بهش گفت پیر مرد …

 

ولی اگه تو خیابون میخواستی بگی : فلانی !‌اون یارو رو ببین…

 

میگفتی : …نگا! اون یارو که سنی ازش گذشته رو نگاه کن …

 

کنار آینه، تلویزیون روشن بود …

 

مرد حوصلش سر رفت و خاموشش کرد…

 

ضبط رو روشن کرد …

 

" مسافر کوچولو :

 

کرور ها ساله که گلا خار میسازند …

 

کرورها ساله هم که بره ها گلا رو میخورند …

 

اون وقت هیچ مهم نیست آدم بدونه … "

 

 

 

نه !‌دیگه نمیتونست با این نوار یاد قدیما رو زنده کنه …

 

خاموشش کرد…

 

مرد توی آینه قدی روبه روی خودش چهره یه مرد رو دید که روی مبل نشست ِ …و به عکس زنش

خیره شده که بالای آینه وصل شده و نگاه میکنه …

 

واسه چندمین بار نوار پیام تلفنی فرزندش که خارج زندگی میکرد رو گوش کرد…

 

پسرش بعد از کلی قربون صدقه …گفته بود …بابا!‌نگران نباش…من حالم خوبه …

 

از چهره مرد توی آینه میشد فهمید…خوب نیست …نگرانه …

 

پیر شده و حالا احساس میکرد به ته ِ خط رسیده …

 

کم کم  "بااوباب ِ"  همزادش هم دیگه داشت کم میاورد…

 

تقویم رو نگاه کرد…فردا نونزدهم ماه رمضون بود …

 

رفت پشت پنجره …

 

به دور دست نگاه میکرد …

 

خیابونها …برجها و هزار تا چیزه دیگه که توی شهرها پیدا میشه …رو میدید…

 

و صدای هواپیمای…

 

یکی از همون هواپیماها بود که پنچ سال پیش پسرش رو با خودش به خارج برده ...

 

در ورای نگاهش ...منار مسجد روشنی رو دید...

 

صدای زمزمه ها شنیده میشد..

 

صدا، به طرفش میومد ..

 

مرد خائف بود...

 

دور و بر خودش رو نگاه کرد...

 

توی تاریکی پشت پنجره بدون هیچ حرکتی ایستاده بود ...

 

کهکشانی از اصوات و کلمات در آسمان پرواز میکرد و به سوی او میومد...

 

آسمان تاریک بود ...

 

مرد میترسید ...چشمش به سجاده ی سپید افتاد که روی طاقچه مونده بود ...

 

سالهای سال...سجاده ایی که روی اون قرآنی کوچیک قرار داشت ...

 

مرد خودش رو سپرده بود به آنچه که میدید...تسلیم شده بود ...دنیا یک باره براش

مزحک جلوه کرد ..

 

انگار تمام عالم براش ساده و کوچیک نشون داده شده بود ...
وصدای صالح علا توی گوشش.... 

 

اصوات و کلمات تمام وجودش رو در بر گرفته بود ...

 

"الهم " در سمت راستش ...

 

"انی" در سمت چپش ...

 

"اسئلک " در بالای سرش پرواز میکرد...

 

روی مبل نشست و خیره  به تصویر خودش در آینه شد....یاد خاطره ایی افتاد ...و در

تصویر آینه محو شد...

 

شب جمعه بود ...خونه پر از عمه و خاله و دایی بود ...

 

بوی آبگوشت افطاری ، خوونه رو پر کرده بود ...

 

کنار باغچه خونه  قربونی ِ سحری فردا بود ...

 

سایه ها مخفی شده بودند ...ولی رازها آشکارا بین همه این ور و اوون ور رد و بدل میشد...

 

عشقها پیدا و عیان بود ...

 

مهمانی بزرگ بود ...

 

بچه ها توی حیاط زیر یک لامپ لوله ایی 1000 دوچرخه سواری میکردند...

 

مادرها در تمجید فرزندانشون رقابت میکردند ...

 

 توی همین گیر و دار کودکی کنار در ِ زیر زمین توپ بازی میکرد ...

 

توپ از پنجره ء باز به داخل زیرزمین افتاد...

 

کودک به طرف مادرش دوید...

 

 

 

ساعت از نیمه شب گذشته بود ...

 

خانه خلوت شده بود ..

 

کودک به امید پیدا کردن توپ در خونه مونده بود ...

 

مادر برای فرزندش نوار قصه گذاشته بود تا از مراسم شب بر گرده....

 

 

 

" مار :

 

زمین بسیار وسیعه ...

 

مسافر کوچولو :

 

به خودم میگم ستاره های روشنند که هر کسی بتونه یه روزی مال خودش رو پیدا کنه ...

 

اخترک من رو نگاه کن درست بالا سرمونه .....امـــــــا  چقدر دوووووووووووره....

 

مار:

 

قشنگـــــــــه

 

"

 

 

 

آسمون خاموش بود ...

 

کودک ترسون و پریشون دنبال توپش پا به زیرزمین گذاشت ...

 

تاریک بود زیرزمین.....

 

  و روشن بود سجاده مادر بزرگ .....

 

و روشن تر بود روسری سپید مادربزرگ.....

 

 و آسمون بود رنگ جلد ِ قرآن کنار سجاده ...

 

بیرون....توو خونه ء همسایه کناری هیاهویی بود ....هیاهو بر سر هیچ بود ...

 

و این تاریکی، درونش پر از ستاره بود ...

 

مادر بزرگ نماز میخوند و آروم و شمرده میخوند...

 

کودک نمیفهمید چی گفته میشه ...

 

مثل کره ء زمین شروع به چرخیدن در اون زیرزمین نمور کرد و قرار نداشت ...

 

فقط اصواتی میشنید که آروومش میکرد...

 

به دنبال خورشیدش میگشت ... و همدمی نداشت و مادر بزرگ مثل یک کهکشان پر از ستاره بود ...

 

ستاره ها از دهانش بیرون میومدند و زیرزمین تاریک رو روشنایی میدادند ...

 

و توپ میچرخید و عشق بر خود میبالید و ستاره ها اصوات رو بر دوش گرفته بودند ....

 

به گوشه ایی "سبحان الله " ...به گوشه ایی دیگر " الحمدلله" و بر روی سقف "الله اکبر"....

 

زیر زمین بزرگ شد ...

 

دیوارها هم از هم فاصله گرفتند ...

 

مادر بزرگ ...نمازش تمام شد...

 

دیوارها سر جایشان برگشتند و کودک به سجاده خیره شد ...

 

مادر بزرگ گفت :" اگر از سجاده خوشت میاد بعد از مرگم مال تو ...این سجاده سپید

و این قرآن آبی...

 

 

 

مرد حالا تنها بود ...چهره رویایی مادر بزرگش رو میدید که در آسمون بود ...

 

و اون  هنوز در زمین بود ...

 

سجاده و ...حالا برای پسر ِ اوون مرد به خارج فرستاده شده بود ...

 

هواپیما حامل یک ناله جانسوز و اصواتی بود که سالهای سال مادربزرگ بر اوون

سجاده حک کرده بود ...

 

مرد همچنان تنها بود ...

 

خیره به آسمون صدایی رو به یاد آورد ...صدای مادر بزرگش...

 

آن وقتی که گفته بود ...سبحان الله و دیوار سمت راست به نظر کودک کنار رفت و آن

وقتی که گفت : الحمدلله ، و دیوار سمت چپ به چشم کودک دور و دور و دورتر شد ...

 

و اون موقع که زمزمه کرد...الله اکبر ...و سقف به آسمان پرواز کرد و مرد احساس کرد

هر کدام از دیوار ها   از هم فاصله میگیرند و صورت مادربزرگ در آسمان ها لبخند میزند ...

 

صورتش رو از آینه برگردوند و به آسمون خیره شد ...

 

در هلال ماه محو شد ...

 

 

 

وقتی پلکهام به هم خورد ...نور زیادی که از اطراف آینه محو میشد...باعث شد مردمک

دو چشمم ...کوچیک و بزرگ بشند ...

 

 

 

" مسافر کوچولو :

 

شما سر سوزنی به گل ِ من نمی مونید"

 

 

 

دیگه امشب دارم دیووووونه میشم ...هر چی از این مسافر کوچولو رو گوش میدم ...

 

گیج تر میشم ...

 

دوباره یاد باغبون افتادم ...با اون آپاشش ...هر جا گلی پیدا میکنه میخواد روش آب بریزه وبه قوله معروف آبش بده ...

 

"

 

خلبان :

 

آقای کوچولوی من وحشت کردی!؟

 

مسافر کوچولو :

 

امشب وحشت خیلی بیشتری چشم براهمه ...

 

خلبان :

 

کوچولوئک من ...دلم میخواد بازم غش غش خندت رو بشنوم ...

 

مسافر کوچولو :

 

امشب درست یک سال و ....هست که اخترکم درست بالای همون نقطه ایی میرسه که پارسال به زمین اومدم ...

 

خلبان :

 

کوچولوئک ...این قضیه .....یک خواب آشفته بیشتر نیست ...مگه نه!؟

 

مسافر کوچولو :

 

چیزی که مهمه ! با چشم سر دیده نمیشه ...

 

خلبان : همینجوره ...

 

مسافر کوچولو : در مورد گل هم همینطوره ...

 

اگه گلی رو دوست داشته باشی که توی ستاره دیگست ...شب... تماشای آسمون چه لطفی پیدا میکنه ...

 

همه ء ستاره ها غرق گل میشن ...

 

خلبان : همینجوره ..."

 

 

 

دیگه نمیتونستم گوش بدم ...میترسیدم ایندفعه محو پریز برق بشم  و از توی دستگیره در بیام بیرون ...

 

خاموشش کردم ......

 

 

 

 

 

" سلام ...

 

مسافر کوچولو :

 

آدما کجان!؟

 

- آدما !!!!!....گموون کنم ازشون یه شیش ، هفتایی باشه ...سالها پیش دیدمشون

...منتها خدا میدونه کجا میشه پیداشون کرد ...باد این ور و اون ور میبرتشون ...نه

اینکه ریشه ندارند...

 

این بی ریشگی شون هم حسابی اسباب دردسرشون شده ...

 

....خداحافظ...   "

 

 

 

یادم باشه اگه یه باغبون پیدا کردم یه فکری به حال این "بااوباب" همزادم بکنه ....داره با من سنش میره بالاو بالاتر ...

 

داره از من واسه زنده موندنش استفاده میکنه ....

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 


نوشته شده در ۱۳۸۳/۸/۱۳ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مسافر! نظرات ()
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-